https://t.me/hamanpub/205
...مردی داشت روی گور کنار سنگرش سیب زمینی کباب میکرد. وجود زندگی در اینجا بدل به شوخی متناقضی شده بود.» در صفحهای دیگر، نقاشی دختری برهنه را میبینم که به شکم روی شنها دراز کشیده، گویی روی آن افتاده باشد. بدنش زرد است، رنگ ماسه، و موهای کوتاه و ژولیدهاش سیاه. کتاب را میبندم و کنار میگذارم، سپس چراغ را خاموش میکنم و به خواب میروم، تا چند ساعت مانده به سپیدهدم که با صدای انفجار شدیدی از خواب بیدار میشوم، و چند لحظه بعد صدای انفجار دیگری، و سپس دیگری و باز دیگری به دنبال آن میآید. خواب نمیبینم. با پیگیری به صدای گلولههای توپخانه گوش میکنم و سنگینی صدا فاصلهٔ مرا از محل بمباران نشان میدهد. دور است، آن سوی دیوار. در غزه، یا شاید رفح. صدای بمباران، بسته به اینکه آدم چقدر به محل آن نزدیک یا دور باشد، خیلی تفاوت دارد. غرش این گلولهها چندان قوی نیست، و صدایش باعث دلآشوبه نمیشود؛ بیشتر صدایی عمیق و سنگین است، مثل کوبشی ضعیف بر طبلی عظیم. و بمبهایی که عامل آن هستند، ساختمانی را که من در آنام نمیلرزانند، با اینکه دیوارها نازک و از چوب سبکاند. آنها شیشه را نمیشکنند، حتی اگر پنجرهها بسته باشند. و وقتی از رختخواب بلند میشوم و پنجرهها را باز میکنم، اتاق را ابر غلیظی از غبار منزجرکننده پر نمیکند. در عوض، چیزی که دزدکی به درون میآید، هوای لطیف و سبک سحر است. همچنان گوش میدهم، گوشهایم آموختهٔ صدای بمبارانهای مکرر است، و احساس نزدیکی عجیبی با غزه میکنم، و دلم میخواهد صدای گلولهباران را از همین اطراف بشنوم، و ذرات غبار ساختمانهای بمباران شده را لمس کنم. نبودن گرد و غبار این آگاهی را در من ایجاد میکند که چقدر عمیقاً از هر چیز آشنا دورم، و بازگشت به آن چقدر ناممکن خواهد بود. و بنابراین، پیش از آنکه به کلی غرق اضطراب و وحشت شوم، به رختخواب برمیگردم و زود به خواب میروم.
جزئیات کماهمیت (رمان) | عدنیه شبلی | ترجمهٔ امیرحسین مهدیزاده | نشر همان | ۱۱۸ صفحه | جلد نرم |
+ امکان سفارش و ارسال پستی
ارتباط با نشر همان:
Telegram: @HamanPublications
Instagram: @HamanPub
Email: hamanpub@gmail.com
Phone: (+98) 9912010456
#همان
#رمان
#جزئیات_کماهمیت
#عدنیه
#شبلی
#فلسطین
#غزه
#رفح
#اسراییل
#کتاب_جدید
Post #206
512