آهای
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید
خون را به سنگفرش ببینید
خون را به سنگفرش
بینید
خون را
به سنگفرش...
هوای این روزها بوی خون میدهد. بوی خون عزیزترین گلهای ما را که در آغاز جوانیشان شاهد گلولههایی شدند که بیشرمانه به سمتشان حرکت میکردند؛ و هر گلولهای که به جانی نشست هزار آرزو را کشت، هزار امید را کشت، هزار استعداد را کشت و شهر را از صدای شیون مادران پر کرد.
و شمایی که کشتید و کشتید و کشتید
اما آزادی، هر بار شکوهمندتر از پیش دستهای خود را دراز خواهد کرد تا این خاک را در آغوش بکشد. تا رهایمان کند از استبدادی که گلوی ما را میفشارد و هر روز نفس را تنگتر میکند. امروز سکوت بیطرفی نیست، دست کردن در خون کسانی است که جانشان را برای ما دادند و فراموشی، شستن خونهایی است که هر روز سرختر میشوند.
فلسفه اگر درد خود را جدا کند از درد مردم، تنها به طبلی تو خالی و سنجی پر سر و صدا تبدیل میشود. به سر و صدایی که تنها چون افیون درد را به فراموشی میسپارد غافل از اینکه در نهایت به آن قدرت میبخشد. امّا فلسفهی حقیقی تاریکیها را میزداید تا شکوهمندتر از پیش از آزادی و عدالت دفاع کند.
گیرم تمام آتشها را خاموش کنید
ماه، آتشیست که بینور نورانیست
و آخرین حرفهای حقیقت را
پیش از آنکه بر زمین بیافتد
در همین نور نوشتهام:
تنها
کسی که با تمام توانش تنهاست میداند
شعری که شعر باشد شعر نیست
مگر که مشت مشت مشت
مگر که سنگ سنگ سنگ...
سنگهامان را هم که بگیرید
سرهامان را پرتاب میکنیم
Post #380
482
- ❤ 14