•[ #Chapter_3
•[ #Part_32
فصل سوم
پارت سی و دوم ام
کامنت و لایک فراموش نشه✨❤️🔥
🦅◇🦁◇🕍◇🐍◇🦡
قلعهی هاگوارتز , زمین تمرین کوییدیچ 🏏
بعد از گذشت چند دقیقه...
آلبوس و اسکورپیوس همچنان روی سکو نشسته بودند و تمرین کوییدیچ دوستشان را تماشا میکردند.
ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرشان شنیده شد.
— خب، خب...
اسکورپیوس بدون اینکه برگردد، گفت:
— نه...
آلبوس با تعجب نگاهش کرد.
— چی؟
اسکورپیوس آهی کشید.
— صدای کسیه که قراره دردسر درست کنه.
صدای خندهی کوتاهی پشت سرشان بلند شد.
— چه استقبال گرمی.
هر دو برگشتند.
لیا با ردای سبز و نقرهای اسلیترین در چند قدمی آنها ایستاده بود. موهایش را پشت سرش جمع کرده بود و شال اسلیترینش را آزادانه دور گردنش انداخته بود.
لبخند شیطنتآمیزی روی صورتش دیده میشد.
آلبوس بلافاصله لبخند زد.
— لیا!
لیا به سمتشان آمد.
— صبح بخیر، پسرهای خوابآلود.
اسکورپیوس به ساعتش نگاه کرد.
— ساعت هفت صبحه.
لیا کنار آنها نشست.
— دقیقاً. به همین دلیل گفتم خوابآلود.
اسکورپیوس زیر لب گفت:
— من هنوز نمیفهمم چرا همه تصمیم گرفتن امروز صبح منو شکنجه کنن.
لیا نگاهش را به زمین دوخت.
رز درست در همان لحظه با سرعت از کنار چند بازیکن رد شد.
لیا چند ثانیه او را تماشا کرد.
بعد آرام سرش را به سمت اسکورپیوس برگرداند.
— البته فکر کنم دلیل واقعی اینکه اینجایی رو میدونم.
اسکورپیوس اخم کرد.
— چه دلیلی؟
لیا لبخند زد.
— رز.
اسکورپیوس فوراً صاف نشست.
— چی؟
لیا با خونسردی گفت:
— هیچی.
— پس چرا اسم رز رو آوردی؟
— چون از وقتی اومدم، چشمات یک لحظه هم از زمین کنده نشده.
آلبوس خندهاش گرفت.
اسکورپیوس به او نگاه کرد.
— تو نخند!
آلبوس شانه بالا انداخت.
— من چیزی نگفتم.
لیا با لبخند گفت:
— لازم نیست چیزی بگه. قیافت خودش همهچیز رو میگه.
اسکورپیوس دست به سینه شد.
— من فقط دارم تمرین رو نگاه میکنم.
لیا ابرویش را بالا برد.
— البته.
— واقعاً همینطوره.
— حتماً.
— لیا...
— اسکورپیوس...
چند ثانیه هر دو به هم خیره ماندند.
آلبوس بالاخره نتوانست خودش را کنترل کند و زد زیر خنده.
اسکورپیوس با عصبانیت نمایشی گفت:
— شما دوتا واقعاً اعصاب ندارید.
لیا لبخندش را پنهان نکرد.
— ما فقط حقیقت رو میبینیم.
در همان لحظه رز دوباره توپ را گرفت.
لیا دستش را بالا برد و برایش دست تکان داد.
رز از دور متوجه آنها شد و لبخند زد.
اسکورپیوس ناخودآگاه لبخند زد.
لیا بلافاصله آرنجش را آرام به پهلوی آلبوس زد.
— دیدی؟
آلبوس خندهای کرد.
— چی رو؟
لیا با صدای آرام گفت:
— هیچچی.
اسکورپیوس که متوجه شده بود، غر زد:
— شما دوتا خیلی بچهاید.
لیا سرش را به سمت آلبوس برگرداند.
— راستی آلبوس...
— هوم؟
لیا کمی به او نزدیکتر شد.
— میتونی یه لطفی بهم بکنی؟
آلبوس که ناگهان متوجه فاصلهی کم آنها شده بود، کمی دستپاچه شد.
— آره... حتماً.
لیا لبخند کوچکی زد.
— چه سریع قبول کردی.
آلبوس سعی کرد خودش را عادی نشان دهد.
— خب... بستگی داره لطف چی باشه.
لیا چند لحظه به او نگاه کرد.
— شاید بعداً بهت بگم.
آلبوس لبخند زد.
— خیلی مرموز شدی.
لیا آرام خندید.
— شاید.
اسکورپیوس که تمام این مدت آنها را زیر نظر داشت، با حالت معنیداری گفت:
— من این صحنه رو قبلاً ندیدم؟
آلبوس فوراً برگشت.
— خفه شو، اسکورپیوس.
لیا خندید.
اما پشت آن لبخند، ذهنش جای دیگری بود.
تالار اسرار.
ماهها بود که دربارهاش فکر میکرد.
نه به خاطر اینکه میخواست مثل جادوگران سیاه از آن استفاده کند...
حداقل هنوز خودش هم نمیدانست چرا اینقدر جذب آن شده است.
اما یک سؤال مدام در ذهنش تکرار میشد:
اگر کسی قبلاً توانسته بود وارد تالار شود، پس راهی برای باز کردن دوبارهاش هم وجود داشت.
و آلبوس و اسکورپیوس، بیشتر از هر دانشآموز دیگری، میتوانستند سرنخهایی درباره آن داشته باشند.
لیا نگاهش را دوباره به زمین کوییدیچ دوخت.
سپس خیلی عادی پرسید:
— راستی...
آلبوس نگاهش کرد.
— چی؟
لیا چند ثانیه صبر کرد.
— شما هیچوقت درباره تالار اسرار چیزی نشنیدید؟
آلبوس و اسکورپیوس تقریباً همزمان به او نگاه کردند.
لبخند روی صورت لیا همچنان باقی بود.
انگار سؤالش کاملاً معمولی بود.
اسکورپیوس ابروهایش را در هم کشید.
— تالار اسرار؟
لیا شانه بالا انداخت.
— آره.
آلبوس گفت:
— چرا؟
لیا دوباره نگاهش را به زمین برگرداند.
رز در فاصلهی دور نسبت به آنها در حال پرواز بود.
— همینطوری...
مکث کوتاهی کرد.
— کنجکاو شدم.
اما برای لیا، این فقط یک سؤال ساده نبود.
شاید همین دو نفر، کلیدی بودند برای پیدا کردن راهی که مدتها دنبالش میگشت.
راهی برای باز کردن دوبارهی تالار اسرار...
#Fan_Fake #Cursed_of_lord #Moji_riddel
﴾ 𝐇𝖺𝐥𝖿 𝖻𝐥𝗈𝗈𝖽 𝗉𝗋𝗂𝗇𝖼𝖾 ﴿