Post #7715
1.13K
راستش روزهایی بوده که دلم میخواسته دنیا همین الان متوقف بشه، شب بخوابم و صبح دیگه چشمهام باز نشه، روزهایی که پنیک، خیانت، شوک، و خرد شدن تمام باورهام، امونم رو بریده بوده، ولی اون دختر، یعنی منِ گذشته، تسلیم نشد. با بغض بیدار شد، دست و صورتش رو شست، کار کرد و فقط دووم آورد. و به خودم میگم تو امروز اگر اینجایی، اگر داری برای آیندهت و اهدافت میجنگی، اگر هنوز قلبت برای زندگی و زیبایی میتپه، همهش رو به اون نسخهی خسته، بیپناه و زجرکشیدهی خودت مدیونی که زیر آوار موند، ولی بارِ سنگینِ زندگی رو زمین نذاشت تا تو رو به امروز برسونه.
- ❤ 39
- 💘 6