سلام. امیدوارم که جوانهی شادی مهمانِ دلت شده باشد. گاهی با خود میگویم مگر زندگی میشود چقدر سخت باشد؟ اما وقتی به کوچههای اینجا که مینگرم، از درهای نیمهباز که به داخلِ خانهها سرک میکشم، میبینم، بدترها هم وجود دارد. گاهی گمان میکنم خدا انصاف را رعایت نکرده، بعضی از آدمها را در منجلابی از بدبختی فرو کرده و دیگری را به روی عرش نشانده. نمیدانم میشود گفت شانس؟ یا تقدیر. اما هرچه باشد چرخ گردون میچرخد، همچون چرخ و فلکی که آهسته میچرخد و عرش و فرش را باهم میبینی. میدانم این مسیر جز زمستان، تابستانی نیز به همراه دارد. پس دوام بیاور که به شکوفهی گیلاس چیزی نمانده.
دوستِ شما: مرداب.
-سَمی آ