خاطرات برایش معنا و مفهوم خاصی داشت. از کودکی شروع کرد به ثبت کردن لحظات زندگیاش با دوربین کوچک و قدیمیای که در جعبهی بازمانده از دارایی های مادر فوت شده اش، بود. آنها را با وسواس خاص و نظم زیادی در آلبومی که سالهای پیش خریده بود، میگذاشت. افکار او با همسن و سال های خودش فرق داشت. چیزی درون او تکرار میشد. صدایی آرام، مجذوب کننده و طنین انداز. پژواکی که از کودکی در ذهن او حکاکی شد. اخرین کلمات مادرش قبل فوت. چیز زیادی از جملات او را به خاطر نمیآورد، ولی همیشه چند کلمه مدام در گوشهی ذهنش تکرار میشد و باعث میشد برای ساعات متوالی به گوشه ای خیره شود تا با شنیدن صدا و لحن زیبای مادرش، او را به خاطر بیاورد. کم کم داشت چهره او را فراموش میکرد. صورت زیبای مادر در پس خاطراتش در حال محو شدن بود و تنها چیزی که در آخر باقی میماند پژواک القاب و قربان صدقه های مادرش بود.
- https://t.me/guessillrun
Post #2837
5
Forwarded from 𝕽𝖆𝖎𝖙𝖆𝖗𝖔⚡︎ (ɪᴀɴ)

