شاید بعضی آدمها از همان ابتدا قرار نیست فقط بخشی از خاطرات باشند؛ گاهی آنقدر آرام وارد روزهای یکدیگر میشوند که ردشان روی همهچیز میماند، روی عکسهایی که بیهوا گرفته شدهاند، روی عصرهایی که هیچ اتفاق مهمی در آنها نیفتاده جز اینکه دو نفر کنار هم نشستهاند و به چیزی نامعلوم خندیدهاند، روی دستهایی که بیدلیل به هم نزدیک ماندهاند و نگاههایی که حتی پشت کاغذ و سکوت هم راهشان را به سمت یکدیگر پیدا کردهاند. بعد، یک جایی میان تمام حرفهای نگفته، فاصله از جایی شروع میشود که هیچکس دقیقاً نمیفهمد، تا روزی که همان نزدیکیِ قدیمی دیگر به آسانی قبل نیست و خاطرات، بهجای آنکه فقط شیرین باشند، طعم دلتنگی هم میگیرند؛ با این حال، بعضی چیزها حتی با گذشت زمان هم محو نمیشوند، مثل لبخندی که هنوز دیدنش آشناست، یا آرامشی که فقط در کنار یک فرد بهخصوص پیدا میشود، انگار تمام این مدت چیزی درونشان منتظر مانده تا دوباره همان نزدیکی را، اینبار با معنایی تازه، تجربه کند. شاید شروع دوباره قرار نباشد بازگشت به همان روزها باشد، شاید قرار باشد از میان تمام چیزهایی که شکسته و تمام لحظههایی که هنوز جایی میان خاطراتشان نفس میکشند، رابطهای تازه شکل بگیرد؛ چیزی کمی آرامتر، کمی محتاطتر و کمی عاشقانهتر، شبیه نگاهی که هنوز بعد از تمام این مدت، وقتی هیچکس حواسش نیست، ناخودآگاه راهش را به سمت همان فرد پیدا میکند.
-آبنبات آلبالویی