یادگارِ من
خاطرات، خاکسترِ گرمی زیرِ پوستِ تنهاییاند؛ شعلهور نیستند، اما لمسِ آرامشان، تمامِ بندهای روح را به آتش میکشد. ردِ پایی از گذشته بر حریرِ جان باقی مانده که با هیچ بارانی، با هیچ مرهمی، و با هیچ مرورِ مجددی شسته نمیشود. گاهی آدم دلتنگِ کوچهای میشود که هرگز در نقشهی جغرافیای جهان وجود نداشته، و دلسوختهی دستی است که سالهاست در میانهی باد و خاکستر گم شده است.
یادها، پرندگانِ مهاجری هستند که در قفسِ تپندهی سینه لانهکردهاند؛ نه پرواز میکنند که رها شویم، نه میمیرند که آرام گیریم. آنها با منقارِ تیزِ حسرت، ذرهذره از دیوارهی قلب میچینند و با هر ضربان، داغی تازه به جا میگذارند. نشستهام در سکوتِ مبهوتِ این خانهای که در و دیوارش با عطرِ غیبتِ تو نفس میکشد؛ خانهای که ساعتهایش روی یک لحظهی بهخصوص، در میانهی یک خداحافظیِ ناتمام، برای همیشه از حرکت ایستادهاند.
زمان، این بافندهی مکار و صبور، تنها تاروپودِ دل را میتند تا از اندوه، قبایی از ابریشمِ سیاه و سنگین بسازد. آدم خیال میکند با گذشتِ ماهها و فصلها، طوفان فروکش میکند؛ اما خبر ندارد که درد، شکلِ عوض میکند، لباسی تازه میپوشد و در سکوتِ شب، کنارِ بالشِ آدم زانو میزند. در عمقِ این آینههای غبارگرفته، سایهای نشسته است که هنوز از تو سراغ میگیرد؛ چشمی که خیره به دریچههای بستهی امید مانده و قلبی که در میانهی این سکوتِمکرر، آهسته، بسیار آهسته، در حالِ فراموش کردنِ نامِ خودش است.
و من ماندهام و این کولهبارِ گرانسنگِ خاطرات؛ گنجینهای از لبخندهای مرده، نگاههای به باد رفته، و حرفهایی که در گلو ماسیدند. چه کسی میداند در انبارِ تاریکِ ذهن، چه گوهرهایی از دست رفتهاند که هیچ صرافی قیمتشان را نمیداند؟ روح، مأمنی برای این همهی زخم نیست؛ اما چه چاره؟ با همین تنِ خراشخورده، با همین جانِ پارهپاره، باید تا به انتهای این شبِ بیمهر دوید…
شروین