وقتی من مردم؛
وقتی من مردم، به صورتم که حالا رنگ پریده و در یک بستر سفید قرار گرفته است نگاه کن. چون من تا لحظهی مرگ تو را دوست داشتم. بهش نگاه کن، چون حتی وقتی من مردم و به زمین افتادم، صورتم هنوز به سمت تو متمایل بود.#ایزایا
به دستهایم نگاه کن، دستهایی که دیگر گرم نیستند، دستهایی که سفید شدهاند، به همان رنگ کف این دستهایی که زمانی دست تو را محکم در آغوش میگرفتند و تو را از سرمای زمستان محافظت میکردند نگاه کن.
به زانوهایم نگاه کن، زانوهایی که روی زمین افتادهاند؛ زمانی تو سرت را روی آنها میگذاشتی و من موهایت را دور دستهایم میپیچیدم، موهایی که روی دامنم پراکنده میشدند.
حتی اگر من مردم، به بدنم نگاه کن، بدنی که هنوز نمیخواهد تو را از یاد ببرد.
واضح است که من خیلی دیر کردم تا قلبم را بیرون بیاورم و آن را به تو بسپارم. در حالی که روح من، به آرامی از بدنم جدا میشود و خداحافظی میکند -در حالی که در واقع باید اولین کسی باشد که از بدنم جدا شده و خداحافظی کند- به سمتت میدود.
روح من به تو میچسبد، اشکهایت را پاک میکند و سپس با لبخندی گرم به سمت من باز میگردد و سپس به سمت آسمان فرار میکند، گویی که من آن را مدت زیادی در اینجا نگه داشتهام و با شوق به سوی آسمانها صعود میکند.
بدنی که روی زمین باقی میماند، یا سوزانده میشود یا دفن میشود؛ آن را بدون همراه رها نکن، اجازه نده که سوزانده شود.
اجازه بده که یک سنگ قبر داشته باشد تا تو بتوانی به آنجا بیایی و بر سر قبرم گریه کنی، حتی اگر من مقبرهای نداشته باشم...