او آنجاست؛ توی یک دنیای موازی، در خانهای با پردههای بلندِ نخی و بوی قهوهی تازه دمکرده، زندگیای را میزیید که من فقط در رویاهایم به آن سرک میکشم. میبینمش که چطور با لبخندی که من گم کردهام، به آینه نگاه میکند. میبینمش که چطورِ کارش را، همان که من نیمهکاره رهایش کردم، تا کجا پیش برده است. او بهایِ تمامِ 'نه'هایی را که من گفتم، پرداخت کرده و حالا مالکِ تمامِ 'بله'هایی است که من از ترس یا تردید، از دست دادم.
این سنگینترین بارِ جهان است؛ قدم زدن با شبحی که در هر کوچه، دستِ تو را میگیرد و میگوید: "اگر آن روز، آنطور نمیرفتی..."
این زندگیِ نزیسته، مثل یک زخمِ کهنه نیست که جایش بماند و تمام شود؛ این یک حفره است که مدام دهان باز میکند. هر چقدر بیشتر روی خودم کار میکنم، هر چقدر بیشتر سعی میکنم به 'اینجا و اکنون' چنگ بزنم، سایهی بلندِ آن زندگیِ نزیسته روی تمامِ دستاوردهایم میافتد. انگار من فقط سایهنشینِ آن کسی هستم که میتوانستم باشم.
دلم میخواهد به آن غریبهای که در آینهی رویاهایم زندگی میکند بگویم: "تو برنده شدی، تو آن زندگی را زندگی کردی، پس لطفاً دست از سرِ این ویرانهای که من در آن نشستهام بردار." اما او گوش نمیدهد. او فقط میخندد، با همان صدایی که مالِ من بود، و درِ آن خانهی خیالی را پشتِ سرش میبندد، و مرا در این تاریکی، با تمامِ حسرتهای نزیستهام تنها میگذارد.