صدای خاطرات کم کم در اعماق وجود قلبم دفن میشود. دیگر وقتی کسی اسمم را صدا میزند به سمتش برنمیگردم، همچو آدمی ناشنوا، بی صدا میگذرم؛ چون اسمم تنها از بین لبای باریک تو دلنشین بود و حال مدتی میشود که همه چی به کام روح آسیب دیدهام تلخ شده، حتی اسمی که با آن زاده شدم. و این شروع داستانی بود که پایانش را از قبل با چشم دیده بودم..
- صفحه 30 از هزار و یک دلیل برای تنهایی.