توی این پارت دقیقا داره به همون چیزی که گفتم اشاره میکنه، درد آهنگ از یک مفهوم بیرونی به یک تجربهی کاملا شخصی تبدیل میشه. راوی از رابطهای حرف میزنه که زمانی اونو نجاتدهنده میدونسته، اما حالا همون رابطه تبدیل به جایی شده که بیشترین فرسودگی رو درونش تجربه میکنه، چرا؟
چون ربات ساخته شده، فرد دیگه هیچ حسی نسبت به وظایف و مسئولیتاش نداره؛ داره برای یه ایدهآل غیرممکن و بینقص ساخته دست دنیا دست و پا میزنه(تاکید میکنم بازم میشه نگاه غیرجنسیتی داشت چون برای همه این اتفاق رخ داده توی جامعه) و خب هیچوقت بهش نمیرسه و قرار نیست هم بدونه از ابتدا واسه چی داشته میجنگیده..ارزشمندی خودش زیرسوال رفته و سوالی که مطرح میشه(اگر چیزی با نام عشق باعث بشه یک نفر خودشو فراموش کند، آیا هنوز میشه اونو عشق نامید؟) طبق برداشت من یا وظایف تکراری فرد رو غرقه خودش کرده که هدف عشقش رو فراموش کنه یا تحمیل اونا برای بینقص شدنش!
Post #17551
36
𝑮𝒓𝒂𝒚 𝑮𝒉𝒐𝒔𝒕 02:31 The capillaries in my eyes are bursting If our love died, would that be the worst thing? For somebody that I thought was my savior You sure make me do a whole lot of labor The callous skin on my hands is cracking If our love ends, would that be a bad…
- 🌚 2