شرح غزل شماره ۱۹۰
وزن غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
بحر غزل : رمل مثمن مخبون محذوف
*
اوحدي :
چون ز بغداد لب دجله دلم ياد كند
دامنم را چو لب دجله بغداد كند
همانطور كه، علاّمه محترم قزويني اظهار نظر كرده اند اين غزل و غزلي ديگركه در آن صراحتاً از سلطان احمد شيخ اويس حسن ايلكاني نام برده شده مربوط به اين سلطان است. سلطان جلاير ( ۷۴۸-۸۱۳) پسر سلطان اويس در سال ۷۸۴ با پيروزي بر برادر خود سلطان حسين و قتل عام و اطرافيانش بر آذربايجان و بغداد مسلّط شد.
او در عين شقاوت و بي رحمي مردمي مدّبر و باهوش بود.
حافظ در سالهاي اخيرحيات خود علاوه بر نابساني هاي موجود دچار دلهره و ترس حمله تيمور شده و قصد ترك شيراز را داشته است.
اين غزل و غزلي ديگر با مطلع :
احمد الله عَلي مَعدِلَهِ السّلطان
لاحمد شيخ اويس حسن ايلكاني
را براي سلطان احمد جلاير سروده و خيال مهاجرت از شيراز به بغداد را داشته است.
بايد دانست حافظ از قساوت و بي رحمي هاي سلطان احمد جلاير آگاهي كامل داشته و به حكم روح آزادي خواهي و صراحت لهجه حتي در اين غزل با ايهامي به آن اشاره و او را به عدل و داد توصيه مي كند.
بيت پنجم اين غزل بي شك از حافظ صريح اللهجه و شجاع است كه ممكن است در نسخه يي كه براي سلطان احمد جلاير ارسال شده سبب اين شده باشد كه سلطان احمد در دعوت رسمي او دچار ترديد شده باشد و حافظ بعدآً به حكم احتياط آن را حذف كرده و غزل ديگري كه به مطلع آن اشاره شد سروده و براي حاكم بغداد فرستاده باشد.
ما براين گفته خود دليلي نداريم ليكن مفاد ابيات اين غزل و غزل دومي و حالت استقبال و در ماندگي حافظ و خبر يورش تيمور، همگي دلالت بر اين دارد كه حافظ ترجيح مي داده كه از جهنم شيراز به برزخ بغداد راه مَفَرّي بيابد و اينكه آيا خود او آخر الامر پشميمان شده يا امكانات سفر زاد و توشه دست به هم نداده يا رسماً از طرف سلطان دعوت نشده، قدر مسلّم اين است كه اين سفر صورت عمل به خود نگرفته و عمل شده است.
بعضي عقيده دارند كه اين غزل در پاسخ دعوت نامه سلطان احمد سروده و به بغداد ارسال شده است و گنجانيدن بيت پنجم غزل نيز پاسخ مؤدبانه و غير مستقيمي است بر ردّ دعوت آن پادشاه ظالم. ليكن اين نظريه با مفاد چهار بيت اول غزل كِلكِ سلطان از او ياد كرده و قاصد درگاهش به سلامي دل او را شاد سازد و تقاضا مي كند كه اين حاجات مرا برآور و اگر لطف تو خرابي چون من را آباد كند خداوند به تو عوض خواهد داد و دعا مي كند كه خدا در دل آن شاه بيندازد كه از او ياد نمايد كاملاً منافات دارد در اين صورت چگونه مي توان گفت كه اين غزل با اين اشارت و ايهامات جواب ردي بر دعوت قبلي است؟
تنها نتيجه يي كه مي توان از مطالعه اين غزل گرفت اين است كه حافظ مي گويد: ( ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز ) واين مصراع مي رساند كه پس از يك عمر زندگاني پر نشيب و فراز حافظ از كارنامه زندگي و نحوه آن راضي نبوده است.
http://t.me/gonbade_davvar
Post #75817
15