خلاصه:
«خدای بیعرضه! من باید آلفایی با اون همه امکانات میشدم، نه یه امگای بدبخت و بیخاصیت!»
—
مرگ چریون... اصلاً قهرمانانه نبود.
اینکه توی قرعهکشی برنده بشی و فقط پنج دقیقه بعد بر اثر حمله قلبی بمیری، واقعاً تعریف کاملی از طنز کیهانیه. ولی انگار سرنوشت هنوز کارش باهاش تموم نشده بود.
چریون وقتی چشم باز کرد، خودش رو وسط یه رمان تراژیک اُمگاورس دید؛ همون رمانی که یه زمانی خونده بود. اون هم درست داخل بدن یه امگای بدبخت که قرار بود طرد بشه، تحقیر بشه و در نهایت تنهایی بمیره.
با این حال، با خودش فکر کرد:
«باشه. فقط از خط اصلی داستان دوری میکنم.»
مشکل اینجا بود که خط اصلی داستان از اون دوری نکرد.
اما یهدفعه فیلمنامه عوض شد!
چریون بهجای اینکه کنار گذاشته بشه، با زاریوس ازدواج داده شد؛ بزرگترین قهرمان جنگی امپراتوری... و مردی که سرنوشتش این بود که تبدیل به شرور ترسناکی بشه که همه ازش وحشت داشتن.
یک آلفای نفرینشده که مردم به چشم ناجی تحسینش میکردن، اما قرار بود در نهایت به دست ولیعهد کشته بشه.
ازدواج با شرور آینده؟ بدبختی.
ازدواج با یه آلفای نفرینشده؟ بدبختیِ مضاعف.
اما نه... اصلاً هم قرار نبود بدبخت بشه!
چریون یه نقشه داشت.
یه نقشه فوقالعاده، بینقص و کاملاً از سر ناچاری... ولی به هر حال، نقشه بود!
«گفتم کمکت میکنم نفرینت رو بشکنی. در عوض، تو هم میذاری من برم. معاملهمون اینه. قبول میکنی یا نه؟ یا انقدر به خودت شک داری که نمیتونی به یه امگا اعتماد کنی؟»
«مواظب حرف زدنت باش، امگای کوچولو. این زبون تیزت داره وسوسهم میکنه ببینم مزهش چطوره.»
Post #264
77
Forwarded from ✨Golden Moon ✨
ژانر: بی ال،امگاورس،فانتزی_تناسخی
- ❤ 9