Post #5168
75
سرِ کلاس بودم و به این فکرمیکردم، گاهی هیچ واژهای نمیتواند یک اتفاق و شاید هزار حسِ متناقض را توصیف کند! و یا شاید خاطراتی که تنها یادشان حالت را بد میکند. باعث میشود دلت بخواهد عُق بزنی و همهشان را بالا آوری! اما متاسفانه حافظه در معدهی آدمیزاد نبود. نبود و کاش میشد با خدا ملاقاتی داشت. و به او گفت که یک جای کارش میلنگد و ما با ذرهبینهای غول پیکرمان پیدایش کردهایم! لابد چشمانش از حدقه بیرون میزد و میپرسید چطور جرئت میکنیم؟ و ما پوزخندی میزدیم، ژستِ عجیبی به خود میگرفتیم و میگفتیم؛ «خراب کردهای عزیز جان! حافظهی قهوهای رو بُردی اون بالا بالاها که چی بشه؟» و دهانِ او از تعجب باز میماند. شاید که زمزمه میکرد؛ «اینا دیگه کین!».
- ❤ 5
- 🔥 2
- 💘 1