اویی که شاید روزی همسفر شود.
و عزیزِمن، بیا و ما همهی خانهمان را رنگ نکنیم! بگذار بعضی قسمتها را همانطور که بود نگهداریم. همانطور که تاکنون همراهشان زیستیم و رشد کردیم. همانجاهایی که شاید رویشان اولین گامها را برداشتیم. تاتیتاتی کردیم و دستانی آنطرفِ فرش در انتظارِ آغوشمان باز شده بود. و شاید چشمانی در شوقِ پرورشِ کودک. میبینی؟ این بخشها را اگر رنگ بزنیم، مثل این است که خودمان را رنگ زدهباشیم! اما، ما که آن رنگی نیستیم. ما همین خاکستریِ عادیِ خودمانیم و این عادیبودن، نگهداشتنیست! لبخند میزنی. دلم میخواهد که بگویم، میدانم عزیزِمن. گاهی آنقدر نگاهمان برق میزند که انگار کسی قلممو برداشته و هرجایمان را یکرنگی زده. آنهم هر رنگی که به دستش رسیده. گاهی دستهایمان آبیست. انگشتانمان زرد. گونههایمان بنفش و شاید پلکهایمان قرمز. (به رنگِ لبهایی که بوسهاش را هدیهشان کرده بود.) ولی، با تمامِ اینها، ما همان آدمهاییم. همان خاکستریهایی که دلبستهی برخی از قسمتهای خانهاند. و من به تو میگویم، دلت میآید آنجا را رنگ کنیم؟ و شاید نگاهم کنی و من ادامه دهم؛ «آن گوشه بود که برای اولینبار خزیدی سمتِ مادرت. مگرنه؟» سرتکان میدهی و من زمزمه میکنم؛ «پس آنجا را رنگ نکنیم! دوستدارم که اگر روزی دنبالِ کودکیهایت گشتی، سریع پیدایش کنی! و گاهی، نشانِ من هم بدهی.» و چهقدر دلم میخواهد به تو بگویم، دوستدارم با تمامِ ما شدنهایمان، من باشیم! خودمان را گُم نکنیم و ردِپایی از خودهایمان بهجای بگذاریم. و من فکرمیکنم که عشق، زیستنِ ما در عینِ خود بودن است!