Post #5074
105
هفتهها میگذرند، جزوههای ننوشتهام روی هم تلنبار میشوند و انگار که با کوهِ دماوند رقابت میکنند. حافظهی گوشیام هم پُر میشود و کم مانده فریاد بزند، «ای دیوانه! این صداهای ضبط شده را کاری بکن. میخواهی از صدای اساتیدت کلکسیون درست کنی؟ عاشقِ چشموابرویشان شدهای؟» و من، تنها خیره میشوم به سقف. صدای عقربهی ساعت در سرم میپیچد و با خود میگویم، کاش زمان و همهی این طلبکارها زبانِ آدمیزاد حالیشان میشد. که میفهمیدند کمبودِ وقت یعنی چه! اینکه با شنهای ساعت شنی در جدل باشی یعنی چه. و در آخر جنگ و دعوایت به جایی نرسد و تا خرخره شن در حلقت کنند که خفه شوی، یعنی چه. کاش میفهمیدند و کمتر زیر گوشم زر میزدند.
- ❤ 6
- 😭 1