۴.
برندهها، انسانهایی بودند که نافشان را به شلنگ میبستند. و هرروز خیکیتر از دیروز میشدند.
بوی آدمها را استشمام میکرد و بوی آشپزخانهشان را نه. و نمیدانست این مجازاتِ کدام کارش است! مرد میانسالی توجهاش را جلب کرد. که هر از گاهی چشم ریز میکرد و خیره میشد به آنها. اما چشمانش سویی نداشت! آنقدر که باید نزدیک میآمد و قیمت را میدید. قیمتی که شاید اینبار چشمش را میزد! تنش را به رعشه میانداخت و قلبش را از تپیدن. نباید به اینطرف میآمد! نباید اینگونه و چنین راحت به زندگیاش خاتمه میداد. مرغِ یخزده بر روکشِ پلاستیکیاش کوبید. هوار زد؛ «نیا! سمتِ من نیا لامصب! خودتو به کشتن نده!». اما انگار او هم از خاطر برده بود که انسانها نمیشنیدند. گوش در آناتومیِ آنها نبود. و برای اولینبار آرزو کرد که کاش کاسهشان، چشم هم نداشت.
Post #4973
192
- ❤ 4
- 💘 1