۳.
در این راه، تنها انسان نبود که شکنجه میشد.
سعی کرد دستانش را از زیرِ بارِ طاقتفرسای آنها بیرون بکشد. اما نمیشد. آنقدر روی هم مانده بودند که تبدیل شده بودند به تکههایی لِه شده. به تکههایی پوسیده و تجزیه شده! شخصی از بستهی کناریاش میگفت؛ «تلاش نکن! نمیتونی غلفتی دربری!». نالهای کرد و پاسخ داد؛ «نمیخوام بمیرم! من قول دادم نمیرم!». تلخندی زد. او به خانوادهاش اطمینان دادهبود که تاریخ تکرار نمیشود! که مهمانِ خانهای میشود. مهمانِ قابلمه و شاید معدهی یکی از انسانها. او بر سرِ تمامِ اینها قسم خورده بود.
Post #4972
72
- ❤ 5
- 🐳 2