۲.
سیاهبختیِ یک فریزر! فریزری که به این جغرافیا تبعید شده.
دستها به هر سویی دراز میشدند جز آنجا. جز آن قسمتی که او و بستههای دیگر لَم داده بودند و چشمانش در اشتیاقِ رفتن میسوخت. که اینروزها چیزِ دیگری نیز به این سوزش و التهاب اضافه شده بود. چیزی که انسانها اشک مینامیدند. مانندِ دخترکی که آنسوی فریزر مینالید و بالاوپایین میپرید. در تمنای یک بسته شکلات! و مادرش دستش را میکشید به سمتِ قفسههای حبوبات. چهقدر دلش میخواست فریاد او را نیز بشنوند! فریادِ آنهایی که این سمتِ ماجرا، طرد شده بودند. میگفتند؛ «تاریخِ انقضامون داره تموم میشه!». اما، گوشِ کسی بدهکار نبود. انسانهای این کشور عضوی بهنامِ گوش داشتند؟
Post #4971
129
- ❤ 5
- 🐳 2
- 💘 1