Post #4968
98
«غریق!» ۱. دستانم سوی بندِ کیفت میرود و آن شانهات را رها میکند. شانه های نحیفت را میپوشانی و چشمانِ من کنجِ ترقوهات خانه میکنند. لب میزنی: «به کجا باید رفت؟ اینترنت قطع شده!» او نگاهت میکند. موهایت گردنت را چسبیدهاند و کنار نمیروند. عصبی جمعشان میکنی. من…
امشب بعد از مدتها از این متنها داریم :)
- 💘 2
- ❤ 1
- 🆒 1