Post #4539
72
«غریق!» غولی که نه شاخ و دُم سرش میشد. و نه اشرفِ مخلوقات و از این حرفها! و این غول بیشتر از هرچیزی لایقِ نامِ ترس بود.
یکی از این غولبیابانیها را دیدم. شاخی نداشت و حتی هیبتی هم نداشت. تنها چیزی که بلد بود خط و نشان کشیدن برای ذهنِ بیچاره بود. و راستش را بخواهید کمی درکش کردم. درک کردم که بخواهد برای چیزی که از او قدرتمندتر است فرمانروایی کند. که بخواهد کلِ روان را تسلیمِ خود کند! اما، کور خوانده بود. جلویش ایستادم و پس از تمامِ این درککردنها، زدم روی شانهاش و گفتم: «این بازیها ابدی نیست! گاهی یکنفر سرراهت سبز میشود و تو حتی نمیتوانی صورتت را با سیلی سرخ نگهداری!» و او سرش را پایین انداخت. کنار رفت. خواستم بگذرم که دیدم صدایم میزند. شرمزده و کمی هراسان گوشزد کرد که هنوز یک غولِ دیگر باقی مانده! و من نپرسیدم کجا. چرا که ما آدمها خودمان به ترسهایمان واقفیم!
- ❤ 2