Post #4202
162
«غریق!» با تنهاییِ امروز کیف کردم. نشسته بودم درونِ سلف، چای و کیک میخوردم و واقعا داشت خوش میگذشت.
با تنهاییام کیف میکنم. کسی چراغِ ذهنم را روشن میکند. دیوارهایش پُر شدهاند از کاغذ و نوشتهها. کسی به سمت آنها میرود، گوشهی چشمهایش چین میخورد و خودش کمی خم میشود به سمت خطوط. روی برگهای نوشته بودند؛ «آدمها میترسند. بیشتر از آنکه اعتراف کنند.» ذهن صدایش میزند. انگار که بپرسد کیست و چهکار دارد. برمیگردد و نگاهش گریز کوتاهی میزند به برگههای مچالهشدهی روی زمین. گلویش را صاف میکند و میگوید: «تنهایی هستم. و راستش را بخواهید دوستدارم با شما و این اتاقِ درهمبرهم آشنا شوم.» و ابروانِ ذهن میروند توی هَم. تنهایی پیشانیاش را میخارد و به دیوار اشاره میکند: «اینها مالِ چیست؟» ذهن که کلافه شده و در سرش کسی میگفت دیوانگی هم حدی دارد، عصبی پاسخ میدهد: «اگر میخواهی اینجا بمانی، باید یادبگیری کندوکاو کنی! اگر مردِ عمل هستی، بسمالله. فقط حواست را جمع کن! اینجا همهی اعضای بدن با تو مشکل دارند، ببیننت منقبض میشوند. پس از کسی انتظار راهنمایی نداشتهباش!» تنهایی گیج و پریشان سعی میکند لبخند نصفهنیمهای بزند. دورتادورش را نگاه میکند. شناخت از همینجا آغاز میشد. که خودت بمانی و تنهایی. تنهاییای که میانِ برگهها و پروندههای درونِ ذهنت حبس شده باشد! اگر بخواهی سرکوفتش بزنی، خستگیهایش را میریزد به پایِ ذهن و روانت. و اگر بخواهی فنجانی چای دستش بدهی، آخیشی میگوید و شاید مکالمهای گرم با تو داشتهباشد! تنهایی گاهی میآید، نمیتوانی انکارش کنی، اما پذیرش، چرا.
- 💘 7
- ❤ 2