پیش از سفر اربعین، در مجلسی شرکت کرده بودم و دلم گرفته بود و حس غربتی در جانم نشسته بود. میدانی، یکجور حس تنهایی. انگار تنها هستی و غریبه ای با بقیه و دوست و آشنایی نداری. نه آن دوست و آشنای ظاهری، نه. دوست و آشنای باطنی، فکری و عقیده ای.
اما الان خیلی خوشحالم و آرام. آدم های عادی زیادی در سفر اربعینم دیدم که هرچند نمی شناختمشون اما انگار سال ها دوست و آشنا بودیم باهم.
آدم های عادی ای که بردهی H.index بالا نبودن، ماشین و خونه آنچنانی دغدغه اصلیشون نبود و بهش فخر نمیفروختن، درگیر القاب و عناوین و رشتهها نبودن. عادیِ عادی بودن. همون هایی که به سادگی و به دفعات زیاد داخل شهر و روستا از کنارشون بدون توجه رد می شدم.
آدم های عادی ای که سرگرم نشده بودن، کور نشده بودن، برای آرمانشون هزینه میدادن، برای عشقشون سختی متحمل میشدن، از مسیر پیش روشون نمیترسیدن و در سختترین لحظات میخندیدن و در خستهترین حالاتشون مسیرشون رو ادامه میدادن و برای مناجات نیمهشب و گریه و خلوت، از خواب بلند میشدن.
نمیدونم چرا اینطور شدم من!! من که بار اولم نیست سفر اربعین میام، اما امسال خیلی خیلی بیشتر عاشق این آدم های عادی شدم. هرچی بیشتر میگذرد میفهمم چقدر این ها در این روزگار غیرعادی هستن و بقیه عادی.
در قلبم علاقه و کشش شدیدی بهشون حس میکنم. خیلی دوستشون دارم. خیلی. درست مثل کسی که در غربت، یک همزبان و همدل پیدا میکند.
خدایا کاری کن که به این آدم های عادیِ غیرعادی، هر روز بیشتر و بیشتر نزدیک بشم و خدمت کنم بهشون. آمین.
💔 پایان سفر اربعین ۱۴۰۲
🔹گِدال
🆔 @ge_dall
Post #9
320