دل مخلوق به گاهی لرزید
در دلش ولوله شد، به هوایی لرزید
با خود او گفت که خالق خشم گرفته است به من
نعمت از من بریده تلخی کرده است به من
در دلش نعمت خلق خدا را می شمرد
حسرت و آه و فغان و ظلم خدایش می شمرد
ناگه آمد او ندایی بر دلش
ناله و ناشکری کنی تو در دلش؟!
تو نبودی که فلان نعمتی داد خداوند جهانت؟!
تو نبودی که در آن روز و زمانت
دفع کرد بلا از سر، خداوند جهانت؟!
به اندک اندوه اندوهگین شدی تو در دلت؟!
نه خدای تو بود سخت و ستمکار ای مرد
نه خدای تو گرفته است به تو خشم ای مرد
ثنا گوی و عبادت کن تو حق را
که حق دارد صلاح تو نظر را
دوستت دارم و دوست داری تو من را
همین است مسلک و آیین من را
🔹گِدال
Post #7
240