سکوت خانه دلگیر است
مثل چای نخورده تو بعد از رفتنت
مثل قطرات باران که در میان سروده های داریوش
پنهان شده
سکوت پسند هستم تو چه دانی از خفا؟
تو اگر عاقل بودی پس چرا کردی به من جفا؟
گل ها به من آموختند درس عبرت را
اگر زیر دست گرگ ها بودم شک نبود در درس نفرت را
خاک و اب و آتش همه عناصر این جهانیان زمین
من چهارمی بودم غم که پنهان بود و نادیده ، همین
سر درس و مشق و آموزش دین
خطاکار و بد کار نامیده شدیم زین
گر ما خدا خود بخواهد زبان به سخن مینماید
تو چه گویی که خود آموزگار دلقک سینمایی
ما ابر سپید و لاله ی گل ها هستیم که تمامی ندارد
تو چون سه تار خسته هستی که نوایی ندارد
ما نگین و نگار همه باهمیم
تو چون پاره ای کاغذ از عنبری
ما همه خوشروی و خوش خلق از سریم
تو چون زشت پنهانی هم باطن و هم ظاهری ؛ سرسری
همه آفریده خدا بود و هست
ولیکن بعضی از نفس
همه ریشه از کوف یگانه خلق شد
بعضی در راه چشم به دیوار سرد شد
خدا مگر نکرد تقسیم همه شانس را؟
پس چرا نیست هیچ شادی در قلب اریا؟
ققنوس نفس کودکان خشکید از درد
کودک گریان پرخاش کرد از تر
تا دیرین بود این زخم از ما بر جای
سر به دار رفت جیغ کشید ای وای!
خداوندا مگر عدل نبود در ریشه
پس چرا نا عدلی کرد پیشه؟
یعنی .. این رویا .. واقعی میشه؟
یعنی چای دوباره گرم میشه؟
این خونه دوباره نرم میشه؟
در این دوران کودک سیزده سال سی سال شد
جوان سیر شد
دیوانه از زندگی پیر شد
عاشقی تیر شد.
خواب دیر شد
صبح زود بازهم طلوع کرد.
ولی زندگی میدون مین شد.
بارون یادآوری برای زمین خیس شد
گاه با خود میگویم
چرا کسی از این دار سخن نمیگوید
دیدم آسمان سیه و تیر شد
پرسیدم چرا؟
گفت شانس برای این زندگی و آدم هایش دیگر خیلی دیر شد
افسوس که غمگین شدم
زمینگیر شدم
بی دین و مذهب این سیرک شدم
Post #2907
105