«انحراف روشنفکری»
شاید در این نوشته بشه فهمید روشنفکر از کجا منحرف میشه و به جای لطف، جفا به مردم میکنه.
از اینجا شروع کنی...
وقتی دو تا پزشک متخصص پیش من که هیچی از پزشکی نمیفهمم صحبت میکنند، اصلاً متوجه نمیشم چی میگن. فارسی صحبت میکنند، اما آدم نمیفهمه چی میگن. مسئله هم فقط این نیست که کلی تعابیر تخصصی به کار میبرن، بلکه پشت این جملات دانشی نهفته که منِ شنونده بلد نیستم و در نتیجه حتی اگر اون تعابیر تخصصی رو بفهمم، باز این گفتگو رو نمیفهمم. این میشه وجه تمایز پزشکان با غیرپزشکان. در واقع، اصلاً اگر من بتونم بفهمم این دو پزشک چی میگن، دیگه وجه تمایزی بین ما وجود نداره. وجه تمایز ما اینه که اونها چیزهایی میدونند که من نمیدونم و نمیفهمم ــ و این در مورد همۀ تخصصها صدق میکنه.
در واقع: وجه تمایز گروههای تخصصی اینهکه چیزهایی میفهمند که غیرمتخصصان نمیفهمند. درست؟ خب... بریم مرحلۀ بعد.
روشنفکری وقتی تبدیل به یک تخصص اجتماعی میشه، دقیقاً دچار همین خودشناسیِ گروهی میشه. روشنفکر خودش رو متخصص در درک چیزهایی میدونه که سایر جامعه (اعم از پزشکان و مهندسان و سایر متخصصان) از درکش عاجزند. در اینجا نوعی خودشناسیِ روشنفکری پدید میاد: روشنفکر میگه من قاعدتاً چیزهایی میفهمم که بقیۀ جامعه درک نمیکنه؛ حتی باسوادترین متخصصان.
تا اینجا هم تصورشون درسته. یه روشنفکر ممکنه خیلی چیزها رو درک کنه که برای بقیۀ مردم قابلدرک نباشه. روشنفکر کار نظری میکنه، با مفاهیم سروکله میزنه، فلسفه و اندیشه در زندگیش جاریه و بیش از دیگران تفکر انتقادی داره. در نتیجه هیچ بعید نیست نسبت به خیلی چیزها درک عمیقتری به نسبت دیگران داشته باشه. اما از اینجا یک انحراف رخ میده.
در اینجا ناگهان یک جهش نادرست رخ میده که باعث میشه روشنفکر از یک عنصر مفید اجتماعی به واعظی جامعهستیز تبدیل بشه. الان توضیح میدم:
روشنفکر تصور میکنه حتماً درکش از مسائل باید از درک عموم مردم متمایز باشه. فکر میکنه اگر درکش شبیه درک عموم مردم بشه دچار ازخودبیگانگی شده، دچار عوامزدگی شده، به آدمی سطحی، به یکی مثل همه تبدیل شده. در نتیجه، داشتن زاویه با درک عمومی به «هویت» روشنفکر تبدیل میشه. یعنی روشنفکر فکر میکنه اگر در جایی با مردم کوچه و بازار همرأی بشه دیگه روشنفکر نیست. ویژگی وجودیش اینه که دیگه درک مشترکی با مردم نداشته باشه. متأسفانه در این لحظه دیگه فاجعه رخ داده... دقیقاً در کجا؟ در جایی که بیگانگی نسبت به عامۀ مردم به «خودشناسیِ» روشنفکر تبدیل میشه.
از اینجا به بعد زندگی عموم مردم، تفکرات و برداشتهای عامه، زندگی روزمره، فهم غالب همگی مورد نقد روشنفکر قرار میگیره، چون اصلاً هویت روشنفکری یعنی نقد همینها؛ حتی اگر به شکل متناقض خود روشنفکر هم در نهان به این مسائل باور داشته باشه، اما در فضای عمومی باید اینها رو نقد کنه. مثلاً از همینجا روشنفکر به دشمن بازار، سود، مصرف و فرهنگ عامه تبدیل میشه: هر چیزی که بوی توده بده، حتماً حماقتباره، هر چیزی که عموم مردم قبولش داشته باشند، حتماً بنجل و بیارزشه. و به همین دلیل، این روشنفکران همهجا مثل پیامبران عهد عتیق فساد و تباهی ــ و صدالبته فاشیسم ــ رو بو میکشند.
مسئله دیگه از اینجا به بعد سادهست: اگر حرفی بزنند که همه تأیید کنند، اون حرف دیگه حرف عمیقی نیست. و برعکس: برداشتی که اکثریت بهش باور داشته باشه، حتماً برداشت دقیق و عمیقی نیست و هزار خطر و فاجعه درونش هست و باید تحقیر بشه، چرا؟ چون تفکر عامهست. در اینجا روشنفکر به نقطۀ معکوس بازار تبدیل میشه: بازار فقط دنبال کشف و تأمین میل مردمه، روشنفکر دنبال نکوهش و سرکوب میل مردم.
اما هیچ تضمینی وجود نداره درک روشنفکر درست باشه؛ همونطور که هیچ قطعیتی وجود نداره درک عموم مردم غلط باشه. هر کس در این دنیا توانایی بیشتری برای لمس واقعیت داشته باشه، احتمالاً درک دقیقتری از امور داره ـــــ و شانس عموم مردم در این زمینه از روشنفکری که بعید نیست در تارهای نظری خودتنیده گرفتار باشه، بیشتره. مگر اینکه این توده ایدئولوژیزده شده باشه و بدینواسطه رابطهش با واقعیت رو از دست داده باشه (ایدئولوژیها هم یا زیر سر روشنفکرانه یا زیر سر دولتها).
@Garajetadayoni | گاراژ
Post #6388
45.7K
- ❤ 1.1K
- 👍 492
- 👌 103
- 🕊 19
- 💔 6