یکی از مهمترین مباحث تاریخ معاصر ما مسئلۀ حملۀ متفقین به ایران و اشغال کشور در جنگ جهانی دومه. تا حالا در اینباره با چند مطلب مفصل سعی کردم مسئله رو توضیح بدم و به ویژه دیدگاه رایجی که در این باره وجود داره، اصلاح کنم.
اصل حرف من هم این بوده که در کمال تأسف ــ حقیقتاً در کمال تأسف! ـــ پروپاگاندای ضدایرانی انگلستان، یعنی دروغ متجاوزان انگلیسی، برای بسیاری از مردم ایران در سالهای بعد جا افتاد. کدوم دورغ؟ به هر حال هر تجاوزگری برای توجیه حملۀ خودش به دروغ یا دروغهایی نیاز داره. دروغ روسیه و انگلیس این بود که رضاشاه حامی آلمانیها بود و همین باعث شده بود گریزی از حمله به ایران نباشه. همین دروغ به تصور عمومی تبدیل شد که البته به آسونی میتونید بفهمید کدوم دسته از قلمبهدستها این دروغ رو جا انداختند. به هر حال، بازگویی دروغ متجاوز مایۀ تأسفه! از زبان دانشگاهیان باشه، که بسیار بدتر!
دیدگاهی که توضیح میدادم این بود که روابط ایران و آلمان هیچ نشانهای از اتحاد احتمالی، همدستی یا حتی همدلی نداشت. ایران در حال صنعتیسازی بود و به همین دلیل با کشورهای زیادی ارتباط داشت. عملاً خیلی بیشتر با خود انگلیسیها ارتباط داشت. ضمن اینکه خود انگلستان و فرانسه و شوروی تا آستانۀ جنگ انواع امتیازات رو به آلمان میدادند که یکصدمش رو ایران نداده بود! همکاری با آلمان فقط بر ایران حرام بود؟!
در واقع مشکل انگلستان این بود که با «بیطرفی» ایران مشکل داشت! یعنی انتظار داشت ایران محکم بپره در جناح متفقین. در حالی که خود شوروی در آستانۀ جنگ با آلمان پیمان بسته بود! اما ناگهان آلمان به شوروی حمله کرد و همهچیز با سرعتی سرسامآور فقط در عرض ماه عوض شد که این تصمیمگیری رو به شدت سختتر میکرد. رضاشاه به دلایلی فابلفهم و معقول که قبلاً توضیح دادم، حاضر بود به متفقین امتیاز بده، اما از اینکه بپره در طرف متفقین پروا داشت. اما مسئله برای بریتانیا مرگ و زندگی بود و حاضر بود ایران رو به راحتی قربانی کنه.
در این باره هم قبلاً بارها توضیح دادهم که آلماندوستی در اون زمان کاملاً بدیهی بود و عموماً، از قشر جوان و تحصیلکرده تا سیاسیون، به دلیل خستگی و بیزاری از انگلستان (و روسیه) پیروزی آلمان رو ترجیح میدادند (این ربطی به افکار فاشیستی نداره). از شمال آفریقا تا بغداد، تا تهران، تا کابل و تا کل هند، ملتها به پیروزی آلمان امید بسته بودند که این امید «ایدئولوژیک» نبود، بلکه کاملاً از دیدگاه «ملی» بود، برای رهایی از دست انگلستان. اتفاقاً در این میان خود رضاشاه بسیار خویشتندارانه رفتار میکرد و اگر هم علاقۀ آشکاری به آلمان داشت، بروز نمیداد.
اما این مبحث رو امروز میخوام با اتکا به شاخصترین دیپلمات بینالمللیِ ایران، نصرالله انتظام، یک گام دیگه جلو ببرم. در پست پیشین انتظام رو معرفی کردم؛ تنها دیپلمات ایرانی که رئیس مجمع سازمان ملل شد.
انتظام از اول در دستگاه وزارت خارجه بود و رخداد شهریور بیست و حمله به ایران رو هم از نزدیک تجربه کرده بود. در همون زمان رضاشاه هم معاون نمایندگی ایران در جامعۀ ملل بود (نهادی که قبل از سازمان ملل شکل گرفت). انتظام میگه رضاشاه از موسولینی به دلیل طمعی که به شرق داشت بیزار بود و وقتی هم هیتلر و موسولینی متحد شدند، این بدبینی رو نسبت به هیتلر هم پیدا کرد. انتظام دلیل اصلی خودداری رضاشاه از ترک بیطرفی رو این میدونست که هیتلر بیمحابا به کشورها حمله میکرد، در حالی که تصور میکرد بعیده متفقین دست به چنین اقدام شنیعی بزنند، اما مطمئن بود هیتلر چنین کاری خواهد کرد.
گفتۀ انتظام:
آنچه در اطراف هواخواهی او [= رضاشاه] از آلمان گفته و نوشتهاند تهمتی بیش نیست و خود مفتریان [= تهمتزنندگان] هم به آن ایمان و عقیده نداشتند... رضاشاه که روحاً اهل احساسات نبود، تمایل و احساساتی نسبت به آلمان و شخص هیتلر نداشت. وانگهی اولین حملهای که به او و خاندانش شد از رادیوی برلین شروع گردید. از موسولینی و تبلیغاتی که در اواخر راجع به تسلط به شرق مینمود نفرت بسیار داشت و او را مردی هوچی میخواند (در حضور خودم گفت). با اتحادی که آن دو پیشوا با هم داشتند بر رضاشاه مسلم بود که اگر هیتلر پیروز آید و خود او هم طمعی به شرق نداشته باشد، لااقل موسولینی قسمتی از آرزوهایی را که در تسخیر خاورمیانه دارد برآورده خواهد ساخت. همین مسئله بر بدبینی او نسبت به هیتلر میافزود... (برای منبع بنگرید به پست بعدی)
به همین حد بسنده میکنم و دعوت میکنم کل دیدگاه جالب نصرالله انتظام رو در پست بعدی بخونید.
همچنین دعوت میکنم اگر تمایل دارید در این باره مفصلتر بخونید، این دو پست مفصل رو در «تاریخاندیشی» بخونید:
▪️رضاشاه و معضل ظهور هیتلر
▪️رضاشاه و بیطرفی در جنگ
#شاهد_تاریخی
@Garajetadayoni | گاراژ