قافلهٔ ایدئولوژی
▪️چرا قافله؟
ایدئولوژی سیاسی مثل قافلهست؛ قافلهای که از بیابانها عبور میکنه. کسی که میزنه به بیابان و صحرا باید دقیقاً حساب کرده باشه چند روز در سفر خواهد بود و غذا و آب به اندازۀ کافی برداره؛ باید واحهها رو بلد باشه تا حیوانات از خستگی و گرسنگی تلف نشن؛ باید شتر به اندازۀ کافی همراه داشته باشه؛ باید از آدمهای داخل قافله تا حدی مطمئن باشه و مراقب باشه دزدان خودشون رو لای تجار و مسافران جا نزده باشند.
ایدئولوژی سیاسی مثل سفر دریاییه. ناخدا باید مسیر دریایی رو بلد باشه. باید بدونه چه فصل از سال آب و هوا چطوره، باید بدونه برای این تعداد مسافر چقدر باید غذا برداشت. کشتیبانی که ساحل رو گم کنه، خودش و مسافران رو به کشتن میده.
حالا چرا این مثالها رو زدم؟ وقتی با یک ایدئولوژی مسیری رو آغاز میکنید دیگه ادامۀ مسیر هم با همون ایدئولوژی خواهد بود. نمیشه وسط راه مسیر رو عوض کرد؛ چون مسیر رو شما تعیین نمیکنید، بلکه ایدئولوژی تعیین میکنه. عنان دست ما نیست، دست تفکریه ستونفقرات این ایدئولوژی رو ساخته. نباید گول نیروی عظیمی رو خورد که یک ایدئولوژی در ابتدا میتونه بسیج کنه. فایدۀ اصلی یک ایدئولوژی در این نیست که چقدر نیرو آزاد میکنه، بلکه اینهکه چقدر عقلانی، دوراندیشانه و واقعبینانه چیده شده باشه.
▪️مثلاً فاشیسم
معمولاً این پرسش حداقل یک بار به ذهن همه رسیده (حتی اگر زیاد اهل مطالعۀ تاریخی نباشید): آیا هیتلر نمیتونست کاری کنه که شکست نخوره؟ شاید بعد از دیدن یک مستند، یک فیلم یا خوندن مطلبی، وقتی موفقیتهای درخشان اولی هیتلر رو میبینید، به این فکر افتاده باشید که آیا راهی نبود که هیتلر پیروز بشه؟
جواب همیشگی من ــ به عنوان کسی که در این زمینه بسیار کار کردم ــ منفیه. نه، هیتلر موفق نمیشد، چون دقیقاً سوار یک ایدئولوژی شده بود که راه رو از چاه تشخیص نمیداد؛ چون این مرکبِ خوشرکاب معایبی داشت که سوار رو سخت به زمین میزد؛ چون این ایدئولوژی واقعبینانه و مبتنی بر عقل سلیم نبود. یک دوندۀ ماراتن فقط قرار نیست در بیست کیلومتر اول از همه جلو باشه، بلکه نیروش رو باید جوری مصرف کنه که بتونه زودتر به خط پایان برسه. هیچکس دوندهای رو که در کیلومتر بیست حتی یک کیلومتر از بقیه جلو باشه برنده حساب نمیکنه؛ مهم اینه که آخرش کجایی؟! اصلاً به خط پایان میرسی؟
جنبش سیاسیِ هیتلر جوری تنظیم شده بود که در ابتدا میتونست نیروی عظیمی آزاد کنه. انسان گاهی با اتکا به هیجان و احساسات ممکنه کارهای متهورانهای انجام بده که با اتکا به عقل سلیم محال بوده مرتکب اون کارها بشه. اما این دو نوع عملکرد کاملاً متفاوته. منظورم این نیست که کارهای احساسی رو اساساً رد کنم. نه، ما انسانیم و وجهی عاطفی و احساسی داریم و اصلاً جزو زیباییهای انسان اینهکه عاطفه و احساس داره. مشکل جایی پیش میاد که فرد در جایی که باید عاقلانه عمل کنه، احساسی عمل میکنه؛ مسئله توانایی انسان در تمایزگذاری بین این دو شیوۀ عمل متفاوته. یک رئیسجمهور، یک فرمانده یا یک کارفرما نمیتونه مثل یک مادر فکر و عمل کنه، اما اگر مادر مثل کارفرما فکر کنه، همهمون در کودکی بدبخت میشیم!
چه برای هیتلر، چه طرفداراش و چه برای کسانی که رفتهرفته بهش پیوستند، اون نیروی عظیمی که با اون ایدئولوژی آزاد میشد، خیلی جذاب بود. منتها پرسش این بود که با این تفکر سیاسی تا کجا میشه رفت؟ شاید بگید: "نه! اگر هیتلر چند تصمیم اشتباه نمیگرفت، وضع این نمیشد؛ مثلاً کافی بود از حمله به شوروی خودداری کنه." اما مسئله دقیقاً اینهکه این تصمیمات غلط مسائل جنبی نبود، بلکه کاملاً در ماهیت همین ماشینی بود که هیتلر باهاش بالا اومده بود. اگر این اشتباهات رو نمیکرد، اشتباهات دیگهای میکرد. مسئله «این یا اون» اشتباه نیست، مسئله اینهکه «اشتباه» در خود این دستگاهه؛ خود این اندیشۀ سیاسی ماهیتاً دچار اشتباه بود ــ طبعاً بهم حق میدید که در این نوشته سعی نکنم این اشتباه رو نشون بدم، چون اصل حرفم چیز دیگهست.
▪️مثلاً سوسیالیسم
همین دربارۀ سوسیالیسم هم صادقه. بله... میشد با افکار سوسیالیستی انبوهی جوان، روشنفکر، هنرمند و تودۀ مردم رو جذب و بسیج کرد. میشد بهشتی رو ترسیم کرد؛ میشد خدای روی زمین شد؛ میشد وعدۀ آسایش و آرامش مادامالعمر داد؛ میشد قول داد خرها چهچه خواهند زد. اما روزی میاد که هزاران نفر هر روز دم در شعبهٔ تازهتأسیس مکدونالد در مسکو صف میکشند تا همبرگر بخورند؛ برای اینکه به ته صف برسید باید تاکسی بگیرید! این چه تفکر سیاسی و نظم اقتصادیه که همبرگر رو از یک کالای روزمره و پیشپاافتاده تبدیل به یک حادثۀ بزرگ در زندگی تبدیل میکنه؟ مسئله خوردن همبرگر نیست، مسئله توضیح این پدیدهست. مسئله اینهکه شما باید توضیح بدید چرا سوسیالیسم برای اینکه مردمش فرار نکنند باید دیوار و سیمخاردار دور مرزهاش بکشه و خروج مردم رو ممنوع کنه؟ چرا یک نظم اقتصادیـسیاسی باید جوری باشه که آدمها برای فرار ازش حاضر باشند زیر کامیون بخوابند و از تونلهای نفسگیر عبور کنند؟
همون چیزی که دربارۀ فاشیسمِ هیتلر گفتم، برای سوسیالیسم هم صدق میکنه. وسط راه دیگه نمیشد اسب رو عوض کرد. این کشتی دیر یا زود به گل مینشست و سرنشینانش ناخدا رو میکشتند و خودشون هم وسط دریا یکی یکی میمردند. اگر خود مارکس سوار بر ماشین زمان یک قرن جلو میاومد، بعید بود بره پکن، مسکو یا بخارست زندگی کنه ــ البته اگر بخارست بود احتمالاً فقط ممنوعالقلم میشد یا میافتاد زندان، اما اگر مسکو یا پکن میرفت قطعاً در جریان انقلاب فرهنگی مائو یا پاکسازیهای استالینی اعدام میشد ــ احتمالاً به جرم اینکه مارکسیسم رو درست نفهمیده. منتها اگر مارکس هم به عنوان جد چپ قرن بیستم به چپهای امروزی رفته باشه، قطعاً میرفت آمریکا یا برلین غربی؛ خوب میخورد و خوب میپوشید و از آزادی بیانش برای فحش دادن به کاپیتالیسم و لیبرالیسم استفاده میکرد. به هر حال سوسیالیست بودن در کشور آزاد سخت نیست، سوسیالیست موندن در یک کشور سوسیالیسته که خیلی سخته.
▪️نتیجهگیری
خلاصه اینکه شاید یک ایدئولوژی سیاسی چند صباحی با شعارهای خوشآهنگ، وعدۀ بهشت و همینطور نوع سازماندهی اجتماعی و دولتی که پدید میاره، چند صباحی نیروی عظیمی ایجاد کنه و بتونه پیش بره. اما بعدش چی؟ از اونجایی که اون نیرو شروع میکنه به افول، کشاکشها شروع میشه ــ مردمی که با وعدۀ بهشت آمده بودند، با چشیدن طعم دوزخ پراکنده میشن و اون نیروی عظیم به عکس خودش بدل میشه. حالا باید به زور سرنیزه و دیوارکشی نگهشون داشت. کارکرد عقل سلیم، واقعبینی و محافظهکاری همینه دقیقاً... جلوی این فجایع تاریخی رو میگیره؛ البته اگر زورش برسه (که معمولاً نمیرسه).
#سوسیالیسم #فاشیسم
@Garajetadayoni | گاراژ
Post #10883
66.1K
- ❤ 1.2K
- 👍 458
- 👎 17
- 🔥 11
- 🎃 8