شریعتی میهنی فکریـنظری برای خیل عظیمی از جوانان تحصیلکردۀ ایرانی ساخت؛ جوانانی که تا پیش از اومدن شریعتی بین جبهههای مختلف آواره بودند. از یه طرف اسلام سنتی جذبشون نمیکرد، اما هنوز مسلمون بودند؛ از طرف دیگه مارکسیسم رو دوست داشتند، اما دینستیزی و ماتریالیسمش رو نمیپسندیدند.
در اینجا به یک شعبدهبازی نظری نیاز بود؛ به واعظ سخنوری نیاز بود که بتونه چیزهای جمعنشدنی رو با هم جمع کنه؛ جامهای از عقل به تن عقلستیزی کنه و روحی صوفیانه در تنۀ خشکِ علم بدمه؛ سیاست رو با دیانت مخلوط کنه و طریقت رو به مشی سیاسی بدل کنه. اما مگه میشه اینهمه اضداد رو با هم جمع کرد؟ بله میشه؛ با ملاط آرایههای ادبی و با موسیقی سحرکنندۀ کلام در خطابههای آتشین ــ و بعد هم تکثیرِ هزار هزارِ این شعبدهبازی کلامی روی نوارهای کاست، به دست لشکر سحرشدگان.
در این مطلب میخوام از مواجهۀ عینی و واقعی شریعتی با دنیای مدرن بگم. شریعتی هم مثل خیل بزرگی از همنسلانش طعم زندگی در اروپا رو به آسانی چشید ــ او هم فرزند زمانهای بود که جوانان ایرانی به آسانی به همهنقاط دنیا دسترسی داشتند؛ ارزش پول ملی هم پشتیبانی خوبی برای زندگی و تحصیل راحت فراهم میکرد.
البته شریعتی در ۲۶ سالگی با بورس دولتی برای تحصیل دکتری عازم پاریس شد. دقیقاً «مواجهۀ شریعتی با محیط عینی غرب» خودش یک دادۀ مهم برای فهم اندیشه و سرشت شریعتیه.
هر کسی ممکنه در غربت دچار ملال، افسردگی و بیزاری از محیط ناآشنای اطرافش بشه، اما بیزاری شریعتی از محیط پاریس نتیجۀ یک دلتنگی ساده نبود. اون بیزاری و بیگانگی عمیق و آشتیناپذیر شریعتی نسبت به پاریس نمیتونست دلتنگی صِرف باشه. شاید اوج این بیگانگی رو در اینجا بشه دید که شریعتی در جایی میگه تنها نقطۀ مورد علاقهش در پاریس «گورستان مونپارناس» هست ــ یعنی تنها جای گرمِ پاریس سنگهای سرد گورستانه؟
گفتیم شریعتی در خرداد ۱۳۳۸ با بورس دولتی به پاریس رفت. در روزهای اول با کاظم رجوی، برادر مسعود رجوی، هماتاق بود. کاظم پونزده سال از مسعود بزرگتر بود و در فرانسه حقوق خوند و او هم در سالهای بعد در زمرۀ انقلابیها بود. پس از انقلاب هم در شورای مثلاً ملیِ برادر کوچکش فعال بود تا اینکه به قتل رسید.
برگردیم به شریعتیِ تازه از راه رسیده... در همون لحظۀ اول، پاریس حال شریعتی رو خراب کرد. میگفت: «آغاز ورود به اروپا، عظمت این هیولای پولادی که بر روی طلا و سکس خوابیده است و نامش تمدن جهانگیر غرب است... مرا به خود لرزاند.» او در نامهٔ دیگهای مینویسه: «اینجا فقط برای یک عده ولنگواز شهوتران و ولخرج جای خوبی است، و اِلا تنهایی و غربت چنان به آدم فشار میآورد که حد ندارد.» و به همسرش در نامهای میگه از محیطی که در آن هستم «بیزارم».
عجیبه که هیچ چیز در فرانسه شریعتی رو خرسند و خوشحال نمیکنه. میگه: «ای کاش اینجا نمیآمدم و معنای آزادی را نمیچشیدم و فقط میان کتابها میخواندم. در مشهد، همان ماندۀ سفرۀ سورچرانها ما را بس است تا همانها را به عنوان علم نوشخوار میکردیم.» در جای دیگه میگه: «اولین نکتهای که در اینجا به چشم میخورد، آغاز زوال اروپایی است که همه هستی ما را به غارت برد؛ به خصوص فرانسه...»
اما واقعاً چرا شریعتی فکر میکرد «اروپا همۀ هستی ما را به غارت برده است»؟ اروپا کدوم هستی ما رو به غارت برده بود؟ وقتی شریعتی به محیط اطرافش به چشم «غارتگرِ هستیِ خود» نگاه میکرد، چطور میتونست درکی غیرمغرضانه و آگاهیبخش از اون به دست بیاره و به سازوکارِ نهفته در پس اون تمدن و توسعه پی ببره؟ ــ و با این نفرت و بیزاری، تنها رهتوشهای که میتونست با خودش به ایران بیاره، تئوریزه کردن این نفرت و بیزاری از غرب بود که پایتخت فرهنگیش پاریس بود.
اما یه وجه مشمئزکنندۀ دیگهٔ پاریس برای شریعتی رابطۀ زن و مرد بود. شریعتی در وصف زنان پاریسی نکتهای میگه که میتونه کلیدی باشه:
«زنده باد ایران که زنها این همه قرب و منزلت دارند. بیا اینجا ببین، دختر ۱۸ ساله کمر به قدر گردن، ژوزفین پر از ژپن، نیش ابروها هر چه دلت بخواهد به طرف بالا، تقریباً یک وجب از جای اولیاش آنطرفتر، چی بگم، هوش از سر آدم میبرد، حالا مگر این بیچارهها توقعی دارند؟ نه. مادموازل! بله. شما خیلی خوشگلید! میخواهید بریم یک قهوه بخوریم؟ بله. تمام شد. دیگر شعر و معر و عشق و سوز و فراق و درد و کوفت و زهرمار در کار نیست...»در پاریس از اون حجابهای روانشناختیـفرهنگی که در سرزمین و فرهنگ مادریش زن و مرد رو از هم جدا میکرد و رابطۀ دو جنس رو به رازی پیچیده تبدیل میکرد، خبری نبود. و این عریانشدگیِ امیال برایش منزجرکننده بود ــ میل جنسی از پیرایهها و پردههای روانشناسیِ فرهنگی دراومده بود و همهچیز زیادی لخت و رک بود ــ در یک کلام؛ در اینجا جسمِ انسان دیگر رازآلود نبود؛ پس بد بود. علی با دلزدگی میگفت، زندگی در آنجا برایش عجیب ملالآور است، زیرا «کسی که رقص بلد نباشد، قیافۀ سکسی هم نداشته باشد، اینجا باید مثل من سماق بمکد.»
شریعتی اول سرش رو به تنهایی، دوری از جامعۀ فرانسه و کتابخونۀ کتابهای شرقی (فارسی و عربی) گرم کرد. کتابهای فارسی و عربی که در ایران فراوان بود (بجز برخی کتب خطی کمیاب) و برای داشتن این کتابها نیازی به فرانسه رفتن نبود! مدتی در مدرسۀ آلیانس زبان فرانسه خوند که اون هم دیری نپایید و کلاس رو رها کرد و بدون اینکه فرانسه رو خوب یاد گرفته باشه «کتاب نیایش»، اثر الکسی کارل رو به زور فرهنگ لغت به فارسی ترجمه کرد. حقیقتاً علاقۀ وافر شریعتی برای کسی مثل الکسی کارِل شاید یکی از نقاط تاریکش باشه، چون هیتلری مخوف در نهاد کارِل نهفته بود و افکاری بسیار واپسگرا، ضدزن و نژادی داشت؛ در یک کلام اندیشههای ترسناکی داشت. اما شریعتی اصرار داشت هر طور شده کتابچۀ «نیایشِ» کارل رو به فارسیزبانان پیشکش کنه. (البته این کتابچه در ستایش نیایشه، و ربط مستقیمی به افکار اصلاح نژادی کارل نداره).
در سالهای بعد شریعتی با محیط مأنوستر شد اما همچنان با فرهنگ میزبان بیگانه بود و خودش رو به چیزهایی سرگرم میکرد که ربطی به فرهنگ میزبان نداشت.
جدای از آن نسخههای خطیِ فارسی و عربی، دلمشغولیهایی یافته بود، اما اینها بیشتر در ستیز با جامعۀ میزبان بود. با طرفداران نهضت آزادیبخش الجزایر آشنا شد و همکاری میکرد؛ در حد جا دادن و پوشش دادن بهشون. در مبارزات دانشجویان علیه شاه هم همکاری میکرد. حتی در راستای این فعالیتهای ضدامپریالیستی به زندان هم افتاد؛ وقتی در اعتراض خیابانی به کشته شدن پاتریس لومومبا بازداشت شد و مدتی به زندان افتاد ــ و چیزی نمونده بود از فرانسه اخراج بشه.
شیفتگی شریعتی به فرانتس فانون و اثر معروفش، «دوزخیان روی زمین»، هم نشانه واضح دیگهای از غربستیزی شریعتیه. فانون پیامبر استعمارستیزی خشونتآمیز بود. در واقع، شریعتی دستورالعمل فانون رو اجرا کرد: فقط نفی فیزیکی استعمار کافی نیست، بلکه بدیلی بومی هم باید در نفی مطلق استعمار (که چیزی جز غرب نبود) ارائه میشد. شریعتی به هر چیزی دست برد، از اسلام تا مارکسیسم، تا این معجون نظری رو بسازه — ثمره کار او یوتوپیایی مبهم بود که فقط برای جایگزین کردن عقل با شور مناسب بود. کارخانه تولید جوانان مجاهد و خردگریز که آماده بودند توسعه نفرتانگیزِ لابد غربی و کاپیتالیستی رو قربانیِ معنویتِ خطبههای حسینیه ارشاد کنند.
پینوشت:
نقلقولهای شریعتی از امیرسعید الهی، «نامههایی از پاریس، پاریس در نامههای روشنفکران ایرانی»، نشر پارسه، ص ۱۵۳-۱۸۸.
#شاهد_تاریخی
@Garajetadayoni | گاراژ