اگر روزی از کنار تو گذشتم و با یکدیگر بیگانه بودیم، صدای زخمهایم که آخرین یادگاریهای تو نزد من هستند را خواهیشنید. نزدیکتر بیا؛ بر زخمهایم شعر نوشتهام تا تنها تو بخوانی و بدانی آنها را دوست دارم؛
آنها راوی آنچه بر من و بر ما گذشت هستند و پیشگویی میکنند چگونه ظاهر شدنمان را در برابر آنچه خواهد آمد.
تو برای ترمیم آمده بودی و از شیوهٔ دردناکش مرا هیچ حذر ندادی و باکی نیست؛ اصلا هیچگاه مرا از تو شکایتی نیست و قطعا جای نفرتی هم نیست.
این جهان و این زمانه به قدر کافی پست و سیاه گشته که تنفر من از تو راه به جایی نبرد، تو از من را اما نمیدانم.
دیگر نمیدانم پیش چشمانت کیستم و چگونهام. اصلا مرا میبینی و میشناسی و به یاد میآوری یا نه. فرقی هم ندارد؛ از این من تا منی که تو میشناختی فرسنگها فاصله است و شاید تنها چیزی که از وجودش در من باقی مانده، همین «تنفرنابلدی» باشد
آدمها لایق دوست داشته شدناند و فرصت برای دوست داشتن کوتاه است و صرف آن بهر نفرت، حماقت؛ و حماقت بس همهگیر است و آسان…
@gandomzaran
Post #51580
105
- 👍 1
- 😢 1
- 👌 1