جراح بود. پای مریض را قطع کرده بود. پا سیاه کرده بود، نبض نداشت و مریض عفونت به هم زده بود. و بعد «یکی» به همراهان مریض گفته بود که میشده پای مریض قطع نشود. در شهر کوچک، همراهان مریض با برنو ــ همان برنو مقدس ــ آمده بودند و تهدیدش کرده بودند که میکشندش. روز بعد نگذاشت آنها بکشندش. خودش را کشت.
رزیدنت بود. زیر بار لِوِلینگ له شده بود. سالدویی فحشش میداد. سالدویی یک بار توی گوشش زده بود. سالدویی یکی بود بدبختتر از خودش. خودش را کشت.
فرزند یکی از معروفترین پزشکان شهر بود.فرستادندش آمریکا پزشکی بخواند. خدا دلار خرجش کردند. دوست نداشت. برگشت. سرکوفتش زدند. از بالای ساختمان پزشکان، مطب باباش، خودش را پرت کرد پایین. خودش را کشت.
خوشگلترین دختر ورودی ما بود. رفت توی دستشویی هتل هما، صد تا دیگوکسین با هم خورد. خودش را کشت. آخرش هم هیچکس نفهمید چرا؟
رزیدنت بود. کشیکهای چهلوهشتساعته میداد. یک روز بیخبر آفش کردند. آمد خانه. زنش را بغل یک نرهخری دید. خودش را کشت.
روانپزشک بود. یک هفته در میان کارگاه پیشگیری از خودکشی میگذاشت. خودش را کشت.
کنندهی کار بود، مثل علیاکبر داور. خلاق بود، مثل همینگوی، مثل سیلویا پلات. زیبا بود، مثل مرلین مونرو. برزومند و پهلوان بود، مثل غلامرضا تختی. طنّاز بود، مثل داور نبوی و رابین ویلیامز.اما خودش را کشت. خودش را کشت. خودش را کشت.
«یک نفر که جزو کسانی بود که رفته بودند تا غزاله علیزاده را پس از خودکشی از آن بالا پایین بیاورند، میگفت اگر خود او آن منظره را دیده بود، خودکشی نمیکرد؛ گنجشکها روی درختهای بالای سرش میخواندند و آفتاب قشنگی از لابهلای برگها میتابید و روی ناخنهایش منعکس شده بود. انگار نه انگار. خم به ابروی طبیعت هم نیامده بود که کسی اینجا خودش را کشته است. اگر میخواهی بمیری، بمیر. اما صبح روز بعد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و زندگی با قدرت تمام ادامه دارد و جلوه میکند. اگر آدم بداند که این همه در برابر عظمت طبیعت ناچیز است، طلبکاریاش از دنیا و توقعش از خودش کم میشود.»
(عباس کیارستمی)
میدانیم که با جنگ، با مرگ، با دلار دویست وپنجاه هزار تومانی، هیچکس اوکی نیست. میدانیم خیلیها صبح که پا شدهاند، دلشان نمیخواسته پا شوند. میدانیم که خیلیها هر صبح که بلند میشوند، به خودشان میگویند: دوباره شروع شد، این زندگی سگی.
دهم سپتامبر، «روز پیشگیری از خودکشی» است.میگویند بروید به همسرتان، فرزندتان، پدرتان، پارتنرتان، همکارتان، همکلاسیتان، بقال سر کوچه، رانندهی اسنپ بگویید:
«حالت خوبه؟»
«RUOK (Are you OK?)
تا او هم شاید سفرهی دلش را باز کند، و شاید «نمِ اشکی و با خود گفتوگویی»
>بخشی از نوشته استاد برهان حقیقی ۱۷ شهریور ۱۴۰۵<
@funical
Post #44692
2.51K
- 💔 58
- ❤ 14
- 🕊 2
- 😐 2
- 👏 1
- 🥱 1