بادختر، عمو، سارا جان، نشستیم و غصههای گذشته را خوردیم؛ از دردهای پدرمان و اشکها، و از درد و رنجهای خودمان. سارا شرمنده بود؛ شرمنده از اینکه شبی پدرم فوت کرده بود در کنارمن نبود. او در سفری در تهران بود، ناراحت بود و این دوری میان من و او را رنج میداد. او برایم کتابی هدیه داد: «بامداد خمار»، پرفروشترین کتاب سال. این کتاب در مورد دختری اشرافی به نام محبوبه است که عاشق پسر فقیری به نام رحیم شده است. این داستان حکایتها، دردها و رنجها دارد. میخواهم به دنیای اشرافی سفر کنم؛ دنیایی پر از درد و رنج. درس. ممنونم سارا عزیزم بابت این رمان زیبا. اگر اجازه بدهید، میخواهم به دنیای اشرافی سفر کنم.
#بامداد خمار
Post #2768
12

- ❤ 7