مریم یک بانوی آرام بود، شاید آرام فقط ظاهر کار بود. چون در دلش بازار مسگر ها بود. شعر هایی که میگذاشت را دوست داشتم. قشنگ بودند. روح آدم را لمس میکردند. شاید اگر وقت داشتم و جبر جغرافیا چنین نکرده بود. او را به فنجانی چای دعوت میکردم. و میگفتم امروز تنها مسئولیتی که بر دوش داری، آرام بودن خودت است. هرکاری که دلت میخواهد بکن. ساعت ها حرف بزن یا سکوت کن. جیغ بزن یا بلند بلند شعر بخوان، بخند یا گریه کن. اما زندگی کن! کاری انجام بده که تا به حال نتوانسته ای بخاطر دشواری های زندگی انجامش بدهی. تمام رشته های سرکوب شدهی درد را فریاد بزن بانو مریم! زندگی کن دختر اشعار درد. لحظه ای نفس بکش که پاک یادت رفته باید کمی نفس بکشی، از افکارت فاصله بگیر و یک لحظه به هیچ چیز فکر نکن. دنیا را دنیا سر و سامان میدهد. تمام دنیا روی سینهات سنگینی میکند از بس فکر همه چیز را در ثانیه میکنی. لحظه ای صبر کن، بایست. و به این فکر کن زندگی یعنی نفس کشیدن، نه مدام در حال رفتن به مقصدی که نمیدانی پایانی دارد یا نه.