Post #2355
88
مُـردآبــ» دختری با لباسِ سرهمی بند دارِ اسپرت در خیابان آرام قدم میزد، همان موقع باران گرفت. لحظهای دلش میخواست فرار کند و از شر باران جایی پناه بگیرد، اما اطرافش را پایید، کسی نمانده بود، پناهگاهیام نمانده بود. او وسط جاده ایستاد، دستانش را باز کرد و گویا او میخواهد…
من و این دختر داستانمان یکی است.
- ❤ 5