از بس که به مانیتورِ صفحهٔ گوشی زل زده بودم، حالا خطوطِ دفتر را درست نمیدیدم. برای همین، آخر هفته ترجیح دادم یک رمانِ pdf عاشقانهٔ ایرانی بخوانم. لباسِ یکی از مشتریهایم را ترمیم کردم و خاطرات و کلماتِ رمان در ذهنم میچرخید.
چند سالی است که رمانهای عاشقانه میخوانم. همه به عشقشان رسیدند، جز این رمان؛ رمانی که اشکم را درآورد: «عشقِ بیهمتای ماه» و «قلبِ خاکستریِ بیرحم». آخر چرا «اکام» اینقدر بیرحم باشد؟ مگر گناهِ ماه چه بود، جز اینکه عاشق شده بود؟
از فکرِ خیال بیرون آمدم. نشستم و غروب را تماشا کردم؛ به خودم و گذشتهام فکر کردم. گریه کردم، آهنگی گوش دادم، قرصِ معدهام را خوردم و نگاهی به گلها انداختم تا ببینم ریشهشان آب لازم دارد یا نه. کمی بیسکویت با آب خوردم و ادامهٔ داستان را خواندم و بعد خوابیدم.
Post #2352
106
- ❤ 5