روز و شب، نور آفتاب و تاریکی مهتاب، تاریخ، زمان و ساعت، همه را به فراموشی سپردهام. زندگی هنوز ادامه دارد اما نه برای من. به خانه هم پناه آوردهام. گذاشتهام کمی نور آفتاب از لابهلای پرده بتابد. گاهی با چرخ خیاطی مادرم مشغولم، گاهی هم نوشتن و خواندن کتاب را آغاز میکنم. با دوختن لباسها روز را سپری میکنم. اگر روزها و هفتهها بگذرد، کسی نیست که سراغی از من بگیرد. وقتی در صفحات مجازی به دنبال یک سلام و یک پیامک کوتاه هستم، اما کسی نیست که برایم پیام بفرستد. امروز هم یکی از همان روزهای تنهایی من است و دارم با چرخ خیاطی مادرم برای مُبشیر لباس میدوزم.
به قول دکتر هاشمی: امیدوار باش، امید است که زندگی را میسازد.
Post #2254
289

- ❤ 4