داستانک :
هنگام ورود به منزلش، دچار ترس شدم و پاهایم لرزید. نمیخواستم ترس من را ببیند؛ با اشارهای از سر، مرا به داخل فراخواند و گفت: «بیا داخل، نترس، کاری با تو ندارم.» کفشهایم را درآوردم و وارد خانه شدم. فضای خانه آرام بود. با خودم گفتم: «ای دختر بیآزار، چرا یک غریبه را به خانه میپذیری؟» دستهایم را گرفت و در گوشهای نشاند. پرسید: «گریه نکن، من با تو کاری ندارم. از چه میترسی؟ چه میخواهی؟ من در خدمت هستم. بگو چه کاری برایت انجام دهم.» من از ترس مانند برگ در باد میلرزیدم و پاسخی نداشتم. چه میخواستم؟ اینجا چه میکردم؟ به چشمان آن مرد غریبه خیره شدم و در پاسخ به سوالاتش گفتم: «نمیدانم. در این ساعت، چه رازی این دختر غریبه دارد؟ هر بار بدون دلیل میخواهم تو را ببینم و ناگهان تو مالک قلب من شدی برای همیشه
Post #2036
462
عصیان هوس نوشتن داستانک عاشقانه کردم امشب.
- ❤ 11
- 🕊 2