امروز بعد از آنکه صنفهایم تمام شد، سری به آرایشگاه زدم. فضای آرایشگاه آرام بود و هر کس مصروف کار خودش بود. در همان وقت، دختر خانم بسیار زیبایی با طفلی کوچک در آغوشش داخل شد. چهرهاش زیبا بود، اما در نگاهش غمی پنهان دیده میشد؛ غمی که آدم با دیدنش بیاختیار دلش میگرفت.
او آمده بود تا موهایش را کوتاه کند. موهایش از قبل هم کوتاه بود، اما گفت که میخواهد کوتاهتر شود. آرایشگر با تعجب پرسید چرا اینقدر کوتاه؟ دختر آهسته جواب داد: «شوهرم خواسته…»
لحنش طوری بود که آدم میفهمید دلش راضی نیست. چند لحظه بعد، با صدایی که انگار از درد میآمد گفت: «لت و کوبم کرده… موهایم را خودش با قیچی بریده… آمدم اینجا تا درستش کنند.»
وقتی این حرف را شنیدم، قلبم فشرده شد. دلم برایش سخت سوخت. هر بار که قیچی آرایشگر به موهایش میخورد، انگار تکهای از دل آن دختر هم میافتاد. او آرام نشسته بود، طفلش را در آغوش گرفته بود و چیزی نمیگفت… اما سکوتش پر از حرف بود.
آن لحظه با خودم فکر کردم:
گاهی زن بودن چقدر سخت میشود…
گاهی یک زن برای آرام ماندن خانهاش، برای اینکه دعوایی نشود، مجبور میشود از خواستههای دلش بگذرد.
هیچکس در آن آرایشگاه چیزی نگفت؛ همه خاموش بودند… اما آن صحنه در دل من حک شد.
با خودم دعا کردم:
ای کاش روزی برسد که در هیچ خانهای زنی به خاطر ترس یا اجبار، مجبور به چنین کاری نشود.
ای کاش در همه خانهها، به جای زور و خشونت، مهربانی و احترام زندگی کند.
چون یک زن، قبل از هر چیز، یک انسان است… با دل، با احساس، با آرزوهای خودش. 🤍
پرنیا یار
Post #1920
141
- ❤ 14