روزگار من چنین میگذرد:
بعد از تمام شدن کارهایم در خانه، چای سردم را سر میکشم و با عجله وارد محل کار میشوم. آنجا دختران و زنان زیادی مشغول تولیدات دستیاند. میان همه، یکی از دختران توجه مرا به خود جلب کرده است؛ نامش مرضیه است. او مزاری صحبت میکند.
ساعاتی از روز را با بیبرقی سپری میکنیم. راحله، رابعه، جمیله و آرزو با گوشیهایشان سرگرماند. فردینا و ثریا درگیر گفتوگوهای زنانه و شکایت از شوهرانشان هستند.
من اما در کلمات کتابها و نوشتن غرق میشوم. با اینهمه، مرضیه چه مشغول کار باشد و چه نه، حرفزدن با شریف را ترجیح میدهد و از جمع دوری میکند.
شریف از ولایت کابل است؛ پناهندهٔ کانادا و کارگر سادهای در آنجاست.
مرضیه هرگاه بیکار میشود با او تماس میگیرد. آنقدر در صحبت با این پسر غریبه غرق میشود که انگار روی ابرها قدم میزند.
مرضیه برایم تعریف کرد که چهار سال است با شریف از راه مجازی آشنا شدهاند. به قول خودش، شریف قول ازدواج داده؛ گفته روزی که اقامتش را بگیرد، برمیگردد تا دستِ عروس آیندهاش را بگیرد.
مرضیه با اطمینان کامل میگوید تا آخر عمر پای او میماند تا روزی برگردد.
وقتی خودم را با او مقایسه میکنم، میبینم چقدر متفاوتیم. مرضیه عشقِ مجازی را تجربه میکند؛ عاشق ویسها و پیامکهای پسرک است.
و من… نزدیک دو سال از مرگ پدرم میگذرد و هنوز به هیچ مردی نزدیک نشدهام. حتی با برادرانم سرد و خشک برخورد میکنم.
من خودم را غریب میدانم.
نمیدانم قلبِ تاریک من و عشقِ مجازیِ مرضیه و آن پسرک، هرکدام به کجا خواهند رسید.
Post #1704
174
عصیان من شیفته خودم هستم ٫ تنهایی را در آغوش کشیدم . سرنوشت من و پدر
- ❤ 10