با دستها، بازوهایم را نوازش میکنم؛ با نبودنت، زندگی قلب و روح و جسم مرا از سنگ ساخته است.
میدانی اشکها، بغض، غصه و بدخلقی، همه اینها فقط بهانهای برای نبودنت هستند.
با خوشیها، زندگی دیگر قلبم نمیلرزد.
بدنم مورمور میشود وقتی به روزهای رفتنت فکر میکنم. میدانی؟ روزهای آخر زندگیات همینگونه در ذهنم حک شدهاند.
تو صبر را پیشه کرده بودی؛ موهایت از پوست سرت فراری بودند، معده و گلویت در آتش درد میسوخت، دستانت به دام لرزه افتاده بودند.
دندانهایت تیر میکشید و چهرهات با خطوط پیری همخوانی داشت.
با اینهمه سختی، باز هم زیر لب پیدرپی میگفتی: «حسبی الله».
۳۶ روز دیگر…
از سرنوشت من و پدر.