روز گذشته، در محل کارمان، همکارم جمیله با راضیه آهنگ دهه شصتی آرمین نصرتی را گذاشته بودند.
جمیله نقش پسر را داشت، راضیه همسرش شده بود، و با عشوه و ناز میرقصیدند.
ما چند نفر دیگر، تماشاچی و هیجانزده، دست میزدیم، میخندیدیم، جیغ میزدیم…
انگار نه انگار که در محل کاریم! غرق شادی کودکانهای شده بودیم که سالهاست در دلمان مانده…
ناگهان در کوبیده شد!
همه با ترس و استرس، هر طرفی پناه گرفتیم. پخش موزیک را سریع زیر وسایل پنهان کردیم.
خانم فاطمه آمد، با چادر بغره، اخمکرده، دستش را به دهن گذاشت و گفت:
«اگر امر به معروف آمد، چه جوابی میخواهید بدهید؟!
در این خانه، با هزار بدبختی جمع میشویم، کار میکنیم…
همینجا هم از بیفکری شما بسته میشود.»
در آن لحظه، تصویر کتاب رقص در مسجد نوشته حمیرا قادری جلوی چشمانم آمد…
یاد زنانی افتادم که در سالهای سخت، با دلهای خسته و تنهایی رنگپریده،
جرئت شادی نداشتند…
با خودم گفتم:
شاید وقتش رسیده کتاب رقص در مسجدیا هزار خورشید تابان را دوباره بنویسیم؛
اینبار، با قصههای ما…
Post #1607
144
- ❤ 7