---
امروز دلم سخت گرفته بود. نگرانم.
نگران دوستان مجازیام… نمیدانم کجایند، چه میخورند، چه بر سرشان آمده.
شاید بعضی از دوستان ایرانیام دیگر به عصیان پشت کنند. از دستشان دلگیرم.
کافی بود چند موشک اسرائیل به سوی ایران شلیک شود تا مردم افغانستان مثل ماری به خود بپیچند، که نکند ایران میدان جنگ شود.
اما مردم ایران… قدردان نیستند. حتی بیشتر از گذشته، بیاعتنا و خودبین شدهاند.
این روزها دلم را به دستنوشتههای "ضیاء جویا" خوش کرده بودم. او که مقیم ایران است… نمیدانم حالش چطور است، چه بر سرش آوردهاند.
دانشجوی دیگری، "علی باقر شاهد"… او هم از مرز رد شد. رفت…
امروز همراه دخترعموهایم، پس از زیارت خاک پدر و عموها، قدم میزدیم.
چشممان به پارک روبهروی زیارت مولانا افتاد؛ پر از هیاهو، مسافر، زن و مرد. ناامیدی در نگاهشان موج میزد.
موترهای بزرگِ باربری، سرپوشیده، آنقدر متراکم که حتی نفسکشیدن در آنها سخت بود.
هزاران مهاجر افغان یکییکی پایین میشدند.
چهرهها غمگین، درمانده.
رفتار دولت ایران با جوانان هزاره، تحقیرآمیز و بیرحمانه بود.
جوانی از کابل یا شاید جلالآباد، داشت آب گِلآلود مینوشید.
صدایش زدیم: «برادر، نخور! این برای سلامتیات ضرر دارد…»
نزدیک آمد. گفت:
«این، آب افغانستان است. گرچه چرکین، گِلآلود… ولی باارزشتر از خاک ایران است.»
از چهرهاش پیداست که حالش خوب نیست.
روی بازویش جای شلاقهای زیاد. لباسهایش پاره، بیرمق.
تمام داراییاش را از او گرفته بودند. با آن همه جوانی، تنها ده افغانی ته جیبش مانده بود…
آنسو، موتر سر بازی پر از دیگهای انگور دیده میشد. آن را با آب میشستند و برای مهاجران نان و آب میآوردند.
مردم هرات، با همهی تنگدستیشان، مهماننوازی میکردند.
هر آنچه از دستشان برمیآمد، دریغ نکردند.
پیرمردی هزاره، گوشهی در نشسته بود. در فکر فرو رفته.
کنارش نشستم.
پرسیدم: «برادر، اینجا بهتر است یا ایران؟»
گفت: «افغانستان بهتر است.»
یادش آوردم که وقتی میخواست مهاجرت کند، گفته بود ایران بهتر است، امنتر است…
لبخند تلخی زد.
دلم برایشان سوخت… تمام زحمتهای چندساله یا شاید چندماههشان، یکباره دود شده بود.
خستگی راه، بر تنم مانده بود.
اما بالاخره با یک گیلاس چای زعفرانی، کتاب راز جانا، و عشق و علاقهام به سورش جانا سرگرم شدم.
آنقدر غرق فکر و خیال بودم که زمان از دستم رفت.
چایم سرد و تلخ شده بود.
اما فکرم پیش آنهایی بود که بیپناه، سر بر سنگ میگذارند…
"جمیع الهادئون أحاديثهم في أعينهم."
«تمام کسانی که سخن نمیگویند، قصههایشان در چشمانشان روایت میشود.»
Post #1309
177
- ❤ 7