---
امروز، بعد از تمیز کردن رختهایم، چشمم به دیپلمی افتاد که سالها پیش در رشته خیاطی گرفته بودم. یادم آمد روزی که پدرم فوت کرده بود، همان روز این دیپلم را مچاله کردم و با بغض، گوشه ای در کمد لباسها پرت کردم...
بگذار داستان این دیپلم را برایت بگویم.
در یکی از سالهای گذشته، هوای هرات بهطرز نفسگیری گرم بود.
من و دوستانم سخت مشغول خیاطی بودیم. چالش دشواری بود، اما با انگیزه و اشتیاق لباسهای زیبایی میدوختیم تا نمرههایمان بالا برود و بتوانیم دیپلم بگیریم.
برای من، کتوشلواری به مدل فرانسوی رسید. باید آن را تمیز و شیک میدوختم تا مسئولین آن را بپذیرند.
در میانهی برش و دوخت، ناگهان برق رفت. هوا بهشدت گرم بود و پدرم، که بیمار بود، در کنج خانه از درد مینالید.
تکهپارچهی چهارخانهای که قرار بود دوخته شود را کنار زدم. با خودم گفتم:
"لباس مهم نیست؛ پدر مهمتر است."
تشت را پر از آب کردم، نزد پدر بردم و پاهایش را در آب گذاشتم. به او گفتم:
"پدر جان، امروز یکی از سختترین چالشهای زندگیام است؛ برایم دعا کن تا موفق شوم."
کارم نیمهتمام مانده بود...
دو روز دیگر فرصت گرفتم. خدا را شکر که وقت دادند. من هم با شبزندهداری و سحرخیزی و صدای غرغر چرخ خیاطی، بالاخره لباس را تمام کردم.
چالش بزرگ من و دوستانم به پایان رسید.
چند روز بعد، روز پنجشنبه، در پایان هفته، برایمان مراسمی برگزار شد.
و من، اولین نفری بودم که دیپلمم را گرفتم.
نفسزنان و دواندوان، کوچهپسکوچهها را طی کردم. با عجله به خانه رسیدم.
وقتی در باز شد، بیدرنگ به سمت پدر رفتم و دیپلم را جلوَش گذاشتم.
او دستش را بر سرم گذاشت... هنوز آن لحظه را یادم هست...
اشک از چشمانم جاری شد...
چشمان پدرم هم پر از اشک شد. در چشمان هم خیره ماندیم.
آن روز، یکی از شادترین روزهای زندگی پدرم بود.
و این خاطره، برای همیشه در ذهنم حک شد...
امروز، این تکهکاغذ مرا به یاد آن لحظه انداخت...
در گوشهای از خانه، هنوز خاطرات تو زنده است، پدر عزیزم...
"كَأننا لا نُجيد من الحب إلا الحنين!"
انگار از عشق، فقط دلتنگی را خوب بلدیم...
Post #1306
141
عصیان Late Madan Mohan & Lata Mangeshkar & Roop Kumar Rathod – Introduction By Late Madan Mohan & The Making Of Tere Liye
- ❤ 7