---
در روزهایی نهچندان دور، کتابهایی که خواندم، مرهمی شدند بر حال و روز روحم. حس میکنم کمکم در حال دگرگون شدنم، دارم با خودم و احساساتم آشتی میکنم؛ چیزی شبیه رهایی، شبیه آغوشی گرم در میانه سرمای درون.
یکی از کتابهایی که برایم همچون نوری در دل تاریکی بود، تولستوی و مبل بنفش است. کتابی که مادر هما با لطف و محبتش زحمت آوردنش را کشید و من برای سومین بار آن را ورق زدم؛ هر بار عمیقتر، هر بار پرمعناتر. نکاتی از دلش بیرون کشیدم که پیشتر از نظرم پنهان مانده بود، گویی هر بار که میخوانمش، کتاب چهرهای تازه از خود نشان میدهد.
همچنین تولستوی هم عزادار بود، روایتی تلخ و انسانی از غم فقدان آن ماری، خواهر نینا، بانوی خانهی تولستوی. این کتاب به من آموخت که چگونه در برابر موج سنگین سوگ، همچون صخرهای نرم و پذیرنده باشم. تولستوی، با اندوههایش، با فلسفهاش، با تنهاییاش، دستم را گرفت و عبور از اندوه را یادم داد.
و اما جملهای که در من رسوب کرد:
«دنبال خوشبختی نگرد، زندگی خودش یعنی خوشبختی.»
چه معنای عمیقی دارد این جمله. کمکم دارم درکش میکنم. دیگر منتظر لحظهای خاص یا حادثهای شگفت نیستم؛ اکنون، همین لحظه، همین بودن ساده، نفس کشیدن زیر سقف آسمان، همین یعنی خوشبختی.
از تولستوی ممنونم. ممنونم که اندکی از بار زندگی را برایم سبک کرد، که نشانم داد حتی در میانه رنج هم میتوان از نو جان گرفت، و از دل اندوه نیز نوری بیرون میتابد.
---
Post #1296
148
- ❤ 7