صدای خش خش کفش های پدر سکوت سرد قبرستان را می شکست. با شانه هایی خمیده و چشم هایی یخ تر ازگودال های تاریک ماه، بی شیله و پیله!چشم هایش یخ تر از همیشه بود. سنگین قدم بر می داشت.
و آیا دیگر نایی برای قدم برداشتن هم داشت؟ حالا دیگر به معنای واقعی آواره شده بود.هضم اتفاقات پیش آمده برایش خیلی سخت بود.آیا واقعا حق نداشت؟شاید اصلا برای کسی باور کردنی نبود
.
با خستگی خودش را رهاکرد و سر خاک برادران اش نشست. شاید در حال حاضر تنها جاییکه داشت همین جا بود.شبیه پرنده ای بی آشیانه شده بود. به همان اندازه آواره و به همان اندازه بی خانه و کاشانه!
زانوانش را در آغوششگرفت و چانه اش را روی دست هایشگذاشت. دیگر نه گریه میکرد و نه حتی بغض میکرد.یک وقت هایی هم هست که انسان نه زندگی میکند؛نه می خندد نه گریه میکند.فقد نفس می کشد
همانطور که پدر آواره شد بعد از مرگ برادران اش او داغ دار بود
سالیان سال مرگ برادر کوچکش و برادر دیگرش هر دویشان جوان بودن با رفتن هر دویشان پدر داغ دار شد و بعد ام خودش رفت و مرا تنها تنها گذاشت
Post #1267
138
- ❤ 7