پسر بچهای بود که خیلی زود عصبانی میشد.
یک روز پدرش یک جعبه میخ به او داد و گفت:
«هر بار که عصبانی شدی، یک میخ به این دیوار بکوب.»
روز اول پسر ۳۷ میخ به دیوار کوبید.
اما روزها که گذشت، یاد گرفت عصبانیتش را کنترل کند و تعداد میخها کمتر و کمتر شد؛ تا اینکه یک روز به پدرش گفت:
«امروز دیگه عصبانی نشدم.»
پدر گفت:
«از امروز هر بار که توانستی عصبانیتت را کنترل کنی، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاور.»
مدتی گذشت تا سرانجام تمام میخها بیرون آمدند.
پدر او را کنار دیوار برد و گفت:
«کارت عالی بود... اما به سوراخهای دیوار نگاه کن.
این دیوار دیگه هیچوقت مثل روز اول نمیشه.
وقتی در عصبانیت حرفی میزنی و دل کسی رو میشکنی، میتونی بعداً عذرخواهی کنی...
اما جای زخمش ممکنه باقی بمونه.»
📚 @FreeBOOK_Com
Post #27196
3.83K