گاهی فکر میکنم سختترین قسمت عاشق شدن، خودِ عاشق شدن نیست؛
اینه که نمیدونی فردا قراره با عشقت چی کار کنه.
ممکنه دو نفر همدیگه رو پیدا کنن، واقعا همدیگه رو دوست داشته باشن و برای با هم بودن کلی رویا و برنامه داشته باشن؛
ولی یهسری چیزا هست که هیچکدومشون نمیتونن کنترلش کنن.
فاصله، پول، خانواده، مهاجرت، جنگ، شرایط زندگی، یا حتی یه اتفاق ساده که یهدفعه همهچیز رو عوض میکنه.
تلخترش اینه که بعضی وقتا آدم نه به خاطر اینکه عشقش تموم شده، بلکه فقط چون شرایط اجازه نمیده، عشقشو از دست میده.
تو دوستش داری، اونم دوستت داره، ولی نمیتونید اون زندگی سادهای رو که همیشه میخواستید با هم بسازید.
بعد یه روز میبینی از اون همه برنامه و رویا، فقط یه مشت «کاش» برات مونده.
کاش اون خونه رو با هم میساختیم.
کاش اون سفر رو میرفتیم.
کاش بیشتر کنارش بودم.
کاش میشد یه زندگی معمولی داشته باشیم، بدون اینکه برای معمولیترین چیزها اینهمه بجنگیم.
شاید بدترین قسمت بعضی عشقها همین باشه؛
اینکه تموم نمیشن،
فقط تبدیل میشن به یه عالمه چیزی که میتونست اتفاق بیفته، ولی هیچوقت نیفتاد.
Post #4239
36
- ❤ 5
- 🔥 1