باز هم منم :)
راستش نمیدونم چرا هر بار دلم میگیره یا ذهنم زیادی شلوغ میشه، آخرش میام و برای تو مینویسم. امروز که یکم بیشتر بهش فکر کردم، فهمیدم شاید دلیلش خیلی ساده باشه؛ نوشتن دربارهی تو آرومم میکنه.
فکر تو، حرف زدن دربارهات، حتی نوشتن چیزهایی که شاید هیچوقت به خودت نگم، یه جوری منو از این همه فکر بیرون میاره. انگار وقتی مینویسم، چیزهایی که توی سرم هی دور خودشون میچرخن، یکم ساکت میشن.
نمیدونم تو اصلاً دربارهی این چیزها چه فکری میکنی.
نمیدونم وقتی با من حرف میزنی، توی دلت دقیقاً چه حسی داری.
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا برای من همین باشه که با هم حرف میزنیم و ارتباطمون هست، ولی دربارهی این یه چیز، هیچکدوممون چیزی نمیگیم.
دوست صمیمیم میگه تو هم منو دوست داری.
میگه از بعضی رفتارات این حس رو گرفته.
راستش نمیدونم چقدر باید حرفش رو باور کنم، ولی دروغ چرا، دلم میخواد درست گفته باشه.
خیلی وقتها با خودم میگم شاید واقعاً یه چیزی هست که من نمیدونم.
شاید تو هم بعضی وقتها به من فکر میکنی.
شاید تو هم چیزهایی رو نگه میداری و نمیگی.
شاید...
ولی از یه جایی به بعد خسته میشم از اینکه هی بخوام از روی رفتار و حرفات حدس بزنم.
برای همین دیگه نمیخوام ازت بپرسم.
نه اینکه برام مهم نباشه، اتفاقاً خیلی مهمه.
فقط فکر میکنم بعضی جوابها رو نباید از آدم گرفت، باید خودشون گفته بشن.
اگر واقعاً حسی هست، اگر واقعاً چیزی توی دلت هست، یه روز خودت میگی.
من نمیخوام با سؤال پرسیدن ازت، جوابت رو بیرون بکشم.
این بار میخوام بسپارمش به خدا.
شاید برای اولین بار بذارم چیزی که قرارِ بین ما اتفاق بیفته، بدون اینکه من مدام بخوام بفهممش، خودش اتفاق بیفته.
من هنوز امیدوارم.
نه یه امید عجیب و بزرگ.
همون امید کوچیکی که گاهی یواشکی میاد سراغم و باعث میشه با خودم بگم:
«شاید...»
شاید دوستم داشته باشی.
شاید این چیزی که من حس میکنم فقط از طرف من نباشه.
شاید یه روز خودت دربارهاش حرف بزنی.
و اگر هم نه...
نمیدونم.
فقط امیدوارم هرچی که هست، آخرش چیزی باشه که دلم بتونه باهاش کنار بیاد.
فعلاً دیگه نمیپرسم.
نه از تو، نه از خودم.
میذارم خدا خودش جواب این یکی رو بده.
من فقط مینویسم...
چون ظاهراً نوشتن دربارهی تو هنوز هم یکی از معدود چیزهاییه که آرومم میکنه.
از دل نوشت🫠