با پاهایت، هوا را حس کن و با چشمانت، او را بنگر.
کاش بحث را به چشمانت نمیکشیدم، چون تا خود سپیدهدم یا حتی فراتر از آن میتوانم از آنها صحبت کنم؛ بدون هیچ بیحوصلگی یا خستگی.
چشمانت آدمخوار بودند، من را خوردند. من را چنان تکهتکه و آشفته کردند که نگو!
در آن گوشهگوشههای چهرهات، غمی را میدیدم که توصیفش اندکی سخت است؛ البته نه آنچنان که رفتن تو برای دوستدارانت سخت بود.
اگر میتوانستم باری، فقط یک بار دستم را در دستهای تو قرار دهم، چقدر عالی میشد!
اگر میتوانستم فقط برای یک بار، جسم ظریف تو را در آغوش بگیرم، چقدر عالی میشد!
اما از این میترسیدم که آن اندک گرمای وجودم باعث عذاب تو شود؛ آنقدر که نازک و ظریف بودی.
لبخندت، لبخندت را نگفتم!
همان اندک لحظههایی که رخ تو را میدیدم را هم کم میکرد؛ چون آنقدر میدرخشیدی و برق میزدی که مجبور میشدم چشمانم را ناخودآگاه ببندم.
حالا ای یوریس، آزاد شو.
از آنجایی که هستی، دوستدارانت را تماشا کن و همواره به آنها امید ده.
حالا ای یوریس، آرام بخواب. شبت بخیر.
#yuris